


.png)
Когда война поселяется в повседневной жизнилитературы
Захра Остад
Студентка бакалавриата по русскому языку
Рассказ «Барзах» Куроша Асади и «Возвращение» Андрея Платонова — два антивоенных повествования, показывающих разрушительное влияние войны не на поле боя, а на периферии повседневной жизни и в постепенном распаде семейных отношений. Оба автора с непрямой, формалистской манерой изображают эмоциональное отчуждение супругов, горькое раннее взросление детей и неспособность персонажей вернуться к довоенной жизни. В «Барзахе» война всё ещё длится, и семья рушится под внешним давлением и постоянной угрозой; в «Возвращении» война закончилась, но её глубокие раны остались в теле семьи, и возвращение олдата домой становится не концом страданий, а началом новых мук. Оба рассказа через предметы, мелкие жесты и молчание отражают потерю контроля над жизнью и исчезновение детской невинности в тени войны.
زهرا استاد
دانشجوی کارشناسی زبان روسی، دانشگاه فردوسی
جنگ فقط رویدادی نظامی و سیاسی نیست. گسستی است در بافت روزمره زندگی مردمی که اغلب هیچ نقشی در وقوع آن ندارند. جنگ حتی پیش از آنکه در میدان نبرد رخ بدهد، میتواند وارد خانه، خیابان و روابط میان انسانها شود و نظم آشنای زندگی را برهم زند. همین ویژگی، مقایسه دو اثر از دو فرهنگ و تجربه تاریخی متفاوت را معنادار میکند. یکی داستان کوتاه برزخ[1] نوشته کوروش اسدی[2] (۱۳۴۳-۱۳۹۶ / 1964-2017)، نویسنده، ویراستار و مدرس داستان نویسی، زاده آبادان، برآمده از دل جنگ ایران و عراق که ورود ناگهانی جنگ به زندگی مردی عادی را روایت میکند و دیگری داستان کوتاه بازگشت[3]، نوشته آندری پلاتونویچ کلیمنتوف[4] با نام هنری آندری پلاتونوف[5] (۱899-۱951) روزنامهنگار و داستاننویس روس که از چهرههای تأثیرگذار ادبیات روسیه در قرن 20 بود. بازگشت، از آثار ادبیات روسیه پس از جنگ جهانی دوم است و بازگشت سربازی به خانهاش را روایت میکند که در غیاب او دیگر آن خانه پیش از جنگ نبود.
وجه مشترک این دو داستان را میتوان در همین تغییر ناخواسته زندگی عادی جستجو کرد. در برزخ جنگ در لحظهای به زندگی شخصیت اصلی وارد میشود که هنوز خود را جدا از آن میبیند. در بازگشت جنگ به ظاهر پایان یافته اما آثارش همچنان در خانه و روابط میان اعضای خانواده دیده میشود. بنابراین اگر در داستان اسدی با ورود جنگ به زندگی روزمره روبرو هستیم، در داستان پلاتونوف با ادامه همان جنگ در زندگیای مواجهیم که قرار بوده پس از پایان آن دوباره به حالت عادی بازگردد.
این مقاله قراراست به همین ویژگی مشترک بپردازد: زندگی مردم عادی و اینکه جنگ چه در آغاز و چه در پایان خود، چگونه این زندگی را از ریشه تغییر میدهد. شاید بتوان گفت شخصیت اصلی در هر دو داستان، هر کدام به شکلی، در همان برزخی گیر افتادهاند که داستان اسدی از آن سخن میگوید؛ نه در دنیای پیش از جنگ و نه بخشی از خود آن، بلکه معلق بین این دو. نویسنده این متن میکوشد با برسی این دو داستان در دو بستر فرهنگی متفاوت، نشان دهد جنگ چگونه روابط انسانها را تحت تأثیر قرار میدهد. مقایسه این دو اثر نشان میدهد که پایان عملی جنگ به طور لزوم به معنای پایان تجربه جنگ برای انسانها نیست.
کوروش اسدی پس از آشنایی با استاد خود، هوشنگ گلشیری[6] (۱۳۴۳-۱۳۹۶ / 1938-2000)، نگاهی جدیتر و فرمگراتر به داستانهای کوتاه پیدا کرد. وی به جای بیان مستقیم احساسات شخصیتها، آنها را از طریق رفتار، کنشهای بیرونی و اشیای پیرامونشان به تصویر میکشد. جابجایی ناگهانی کانون روایت میان شخصیتها و بازتاب حالات درونی از طریق عناصر بیرونی نیز از شگردهای اوست. این شیوه ساختاری پیچیدهتر ایجاد میکند و فاصلهای سرد و تا حدی گزارشگونه میان راوی و جهان درونی شخصیتها به وجود میآورد.
نتیجه حیات کوتاهش سه مجموعه داستان و یک رمان بود. پوکهباز[7]، باغ ملی[8] (که برنده جایزه ادبی گلشیری شد)، گنبد کبود[9] (مجموعه داستان) و کوچه ابرهای گمشده[10] که تنها رمان منتشرشده اوست.
جنگ ایران و عراق که از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ به طولانجامید برای بخش بزرگی از خانوادههای ایرانی نه رویدادی دور در جبههها بلکه واقعیتی بود که بیمقدمه به خانهها میرسید و آهنگ زندگی روزمره را تغییر میداد. فضای جنوب جنگزده و همچنین محیطهای سرد و تاریک شهری، از مهمترین فضاهای داستانی در آثار کوروش اسدی به شمار میروند. ویژگیای که میتوان نمونه آن را در مشهورترین داستان او، سان شاین[11] نیز مشاهده کرد.
برزخ داستانی کوتاه و متعلق به مجموعه داستان پوکهباز، است؛ داستانی ضد جنگ که فروپاشی زندگی یک خانواده سه نفره را در میانه جنگ ایران و عراق (1359-1367 / 1988-1980) نشان میدهد. هویت قبلی شخصیت، روشن و برجسته است. شخصی که دنیایش سرعت و پر از افتخار بود. کوروش اسدی این هویت را به عمد پر رنگ میکند تا سقوط شخصیت را درناکتر جلوه دهد.
برزخ روایت پدر خانوادهایست که پیش از جنگ قهرمان مسابقات ماشیرانی بوده اما پس از آن با مسافرکشی امرار معاش میکند. سقوط شخصیت از طریق یک برخورد حاشیهای اتفاق میافتد، نه ضربه مستقیم جنگ. نویسنده به جای استفاده از گلوله و انفجار، از یک تصادف بیمعنا در یکی از روزهای عادی زندگی استفاده میکند:
«در مسیر بازگشت از مقصد با ماشینی خالی مسافر، غرق در رویای ثبت رکورد و تکرار افتخاری دیگر بوده؛ بیخبر از آنکه اتوبوسی مملو از سربازان عازم جبهه از مسیر خود منحرف شده.»
نویسنده لحظه وقوع تصادف را کوتاه روایت میکند اما جملهای مانند «زوزه کشیده تایر را شنیده بود و تمام»، هم برخورد و هم فروپاشی بیبازگشت یک زندگی را بیان میکند. این شیوه روایت دو مفهوم دارد. بی باوری اولیه شخصیت نسبت به جدی بودن جنگ و تأثیر ویرانگر آن بر زندگی؛ حتی بدون حضور فیزیکی در میدان نبرد.
فضای حاکم بر داستان را نیزمیتوان با کمک توصیفات مستقیمی که با گفتگوها همراه است و بیان رنگها که به آن قدرت میبخشد، فهمید:
«کنار در، روی دیوار، جابهجا گودیهایی بود بهجا مانده از ضربههای مشت. رفت سیگاری روشن کرد و برگشت. پیشانیاش را چسباند به جام خنک پنجره. کلاغی از روی سیم برق پرید. پایین را نگاه کرد. ماشین کنار خیابان بود، قراضه و با در تو رفته طرف راننده و سقف مچاله… برگهای زرد سقف را پوشانده بودند و کنار رینگهای بی تایر روغن ریخته از ماشین دو لکه تیره بر آسفالت نشانده بود.»
در این قسمت، راوی به وسیله توصیف گودیهایی که روی دیوار پدید آمدهاند، وضعیت روانی شخصیت مرد و از طریق همزمانیِ بیان «ماشین قراضه»، موازنهای بین روحیات و درونیات شخصیت اصلی و ماشین نشان میدهد. همچنین در این صحنه برگهای زرد ریخته شده روی سقف ماشین فرسوده، وضعیت کنونی مرد و درماندگی او در ادامه زندگی پیشین را نشان میدهد. لکههای به جا مانده از روغن نیز سایه این اتفاقات و تأثیرات آن در زندگی کنونی مرد است.
در قسمت دیگری از داستان، اشاره میکند که مرد پس از تصادف هر روز ماشین را تمیز میکند، پشت آن مینشیند، استارت میزند و گاز میدهد؛ اما در نهایت بدون حرکت دادن ماشین آن را خاموش میکند و دوباره به سکون و سرخوردگی قبلی خود بازمیگردد:
«یکی دوباری که بعد از مداوا پشت ماشین نشسته بود چیزی چون صرع گریبانش را گرفته بود. بعد دیگر کارش همین بود که هر روز صبح قراضه را تمیز کند، استارت بزند، گاز دهد، ماشین را خاموش کند و به چراغ چشمکزن چهارراه خیره شود تا قرصهای دکتر کار خودشان را بکنند.»
شاید بتوان بین دو نقطه از داستان ارتباط برقرار کرد. زمانی که اشاره میکند مدت زیادی نیست که ماشین را تمیز کرده اما مجدد به همان وضعیت برگشته و زمانی که تلاشهای هر روزه او برای رانندگی بعد از تصادف و شکستش را نشان میدهد. تلاش مداوم، شکست هر روزه و سرخوردگی در ایجاد تغییر و بهبود وضعیت. در برزخ بارها و به طرق مختلف، رد پای زندگی خوش و عادی پیشین در زندگی فلاکتبار کنونی خانواده دیده میشود. چیزی که دیگر وجود ندارد و دلیل دوگانگی و عذاب شخصیتهاست؛ برزخی که در آن گرفتارند و نه راه پس دارند و نه راه پیش:
«مرد دیوار روبرو را نگاه کرد که طرح چارچوبی محو بر آن مانده بود، همانجا که زمانی تصویر خودش را آویزان کرده بود، در لباس قهرمان مسابقه ماشینرانی که جام را با دو دست بالای سر گرفته بود.»
زمانی که راوی قصد بازنمایی احساس کلافگی و خستگی همسر مرد را دارد، فقط با توصیف برخورد او با زیرسیگاری و لق خوردن و بیتعادل شدنش این کار را انجام میدهد:
«زن روسری را انداخت روی میز، کنار قرصهای آرامبخش و زیرسیگاری پر از ته سیگار را برداشت رفت خالیش کرد توی سطلِ گوشه اتاق و برگشت رهایش کرد روی میز. زیرسیگاری چند دور، دورِ خودش چرخید و بعد بیحرکت ماند.»
اشیای روی میز، به طور خاص جاسیگاری پر شده، وضعیت روانی خانواد، به ویژه مرد را نشان میدهند. یکی از اصلیترین مفاهیم داستان برزخ، همین دلزدگی از زندگی زمان جنگ و بیمیلی و بدبختی حاصل از آن است. راوی به جای بیان مستقیم سردی و غریبگی زن نسبت به همسرش، آن را در رفتار او نشان میدهد. زن با بستن دکمههای لباسش و پوشاندن بدن خود، فاصلهای که میان آنها شکل گرفته را آشکار میکند:
«زن کمر راست کرد و چرخید. یقه پیراهنش باز بود و بر پوست سینهاش عرق نشسته بود. همدیگر را نگاه کردند. زن فین فین کرد و بعد نوک انگشت بریدهاش را برد گذاشت روی لب و مکید. چند قطره خون روی پیشبند زردش چکیده بود. انگشت را چند بار مک زد و چشمهای خیره مردش را که دید دستش را برد بالا دنبال دکمه گشت. یقه را که بست، دکمه خونی شد.»
در صحنه دیگری زن و مرد با وجود نزدیکی فیزیکی، از نظر عاطفی از یکدیگر دورند و جنگ نیز این فاصله را تشدید کرده است؛ گفتگوهای بیارتباط آنها نیز از فروپاشی رابطهشان حکایت دارد:
«دست برد زیر چانه زن و سرش را بالا آورد و در چشمهای آبیاش خیره شد. صدای آژیر خطر از جایی دور به گوش میآمد. زن گفت: «مرده شور این زندگی را ببره.» مرد گفت: «خیلی درد داره؟» زن گفت: «چرا اینقدر لفتش میدهی؟»»
نمونه بعدی به نقاشی فرزند خانواده و آتش سوزیای میپردازد که زمینه وقوع آن از همان آغاز داستان با پر کردن آبگرمکن از بنزین باقیمانده ماشین توسط مرد، ایجاد میشود. فرزند خانواده نقاشیاش را نزد پدر میآورد و از او میخواهد برایش یک توپ بکشد. اما زمانی که پدر یک توپ بازی بین آدمهای نقاشی میکشد، بچه خواهان «توپ جنگی» است. همین لحظه مرد نوک سیگار روشن شده را درون پنجره خانهای که بچه نقاشی کرده فرو میبرد و خانه را میسوزاند. از همین طریق است که خواننده متوجه پایان احتمالی این داستان میشود؛ مرگ دسته جمعی بر اثر آتشسوزی.
«مرد کاغذ را گرفت. پک محکمی به سیگار زد و از پشت لایههای دود، خانه را نگاه کرد. بعد با انگشت ضربهای به سیگار زد و خاکستر که افتاد زمین، نوک سرخ سیگار را آهسته نزدیک خانه برد و درست گذاشتش وسط پنجره. پنجره اول کمی دود کرد و بعد بیآنکه آتش بگیرد سیاه شد و دود کرد و سوخت و نوک سرخ سیگار از آن طرف کاغذ بیرون آمد.»
البته زن و مرد هر دو از این مرگ دسته جمعی خبر دارند و فقط کودک بیخبر است. نکتهای که از دیالوگ پیشین زن («چرا اینقدر لفتش میدهی؟» و «پس کی میخواهی راحتمان کنی لامصب؟») برمیآید.
قسمت نقاشی، همچنین بالغ شدن فرزند در بستر جنگ را نشان میدهد. کودکی که به دلیل ترس و وضعیت موجود نه فقط زودتر از زمانی که باید بزرگ شده و مفهوم دفاع، جنگ، حفاظت و بقا را یاد گرفته بلکه درصدد انجام آن در عمل برمیآید.
«مرد گفت: همین جا میشینی بازی میکنی.
بچه گفت: باشه اما من از اون توپها میخوام که میگذارن روی پشت بوم بابا.
و کاغذ را گرفت طرف مرد و گفت: تا وقتی اون باز اومد برَوم بپرم پشتش باش بجنگم داغونش کنم، فهمیدی؟»
پس از اینکه پدر خانه درون نقاشی را میسوزاند، بچه میخواهد سوگواری و ناراحتی برای نقاشی از دست رفته را نشان دهد، کاری که هر کودکی در این مواقع انجام میدهد؛ اما بلافاصله با دیالوگها و احساساتی مواجه میشویم که نشان از همان بلوغ زودرس جنگ است:
«بچه نشست و پاهاش را کوبید زمین و تا خواست گریه کند صدای آژیر را شنید. نگاهی به پنجره کرد و نگاهی به مرد و همان طور ترسان ماند. مرد کبریت را از روی میز برداشت. بچه با بغض گف: دیدی گفتم یک توپ برام بکش.
مرد گفت از جات تکان نمیخوری.
بچه گفت: میترسم.»
خطوط آخر داستان وضعیت ترس، معلقی و بلاتکلیفی زندگی سه نفره این خانواده، زیر سایه جنگ را بی کم و کاست نشان میدهد:
««مامان من میترسم.» زن دوید طرف اتاق و مرد میان راهرو ماند روبروی همان آویزان بر در آشپزخانه که مدام تو میرفت و بیرون میآمد، همان تایر معلق قراضه مانده بر زمین، زمینی که میلرزید.»
با توجه به نمونههای نقل شده از این داستان، اکنون بهتر میتوان این جملات را درک کرد: برزخ، داستانی ضد جنگ که فروپاشی زندگی یک خانواده سه نفره را در میانه جنگ ایران و عراق نشان میدهد. خانوادهای که همهچیزشان را از دست دادهاند. بچه به جای توپ بازی، از پدر توپ جنگی میخواهد. صدای آژیر خطر موشکهای عراقی مدام در خانه میپیچد و با بوی بنزین دست مرد و آبگرمکن آشپزخانه قاطی میشود. همینجاست که عنوان واقعی داستان نشان داده میشود: برزخ! جایی در میانه؛ نه بهشت و نه جهنم.
اگر بهشت همان لحظهایست که مرد جام قهرمانی مسابقه ماشینرانی را بالای سر نگه داشته بود، جهنم جاییست که خانواده در آتش خانهشان میسوزد؛ صحنهای که روایت نمیشود و خواننده باید آن را در ذهن خودش بسازد. داستان اسدی روایت همین برزخ است: فاصلهای معلق میان بهشت ازدست رفته و جهنمی که هنوز فرا نرسیده.
جنگ جهانی دوم که روسها آن را جنگ میهنی بزرگ مینامند برای اتحاد جماهیر شوروی هزینهای انسانی به بار آورد که آثارش تا دههها بعد در جامعه روسیه باقی مانده است. میلیونها سرباز به جبهه اعزام شدند و بسیاری پس از بازگشت، با گسستهای خانوادگی و روانیای روبرو شدند که پایان جنگ به تنهایی درمانشان نمیکرد. از این رو بازگشت نه پایان رنج بلکه آغاز رنجی تازه بود.
آندری پلاتونوف در نوجوانی شاهد انقلاب اکتبر بود و در آغاز از حامیان آن به شمار میرفت؛ اما با گذشت زمان از سر دلسوزی نسبت به مردمی که به آرمانهای انقلابی خود نرسیده بودند، نگاهی انتقادی و کنایهآمیز پیدا کرد. همین رویکرد خشم استالین را برانگیخت؛ پسر پانزده سالهاش به اتهام تروریستی به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد و بسیاری از آثارش، از جمله چونگور[12] (1929) که اغلب به عنوان دنکیشوت[13] شوروی هم نامیده میشود و گودال پی[14] (1968) تا سالها اجازه انتشار نیافتند. پلاتونوف تا زمان مرگش در ۱۹۵۱ چندان شناخته شده نبود اما آثارش پس از مرگ او به تدریج منتشر و مورد توجه قرار گرفتند. به همین دلیل لقب او «جورج اورول روسیه» و آثارش ادامه دهنده سنت نویسندگانی چون فئودور داستایفسکی[15] (۱۸۲۱-۱۸۸۱) دانسته میشود.
داستان بازگشت نسخه بازنگری شده داستانی با عنوان خانواده ایوانوف[16] (1946) است. این داستان همراه با چند داستان کوتاه دیگر در ۱۹۶۲ پس از مرگ پلاتونوف، در مجموعهای با همین نام منتشر شد. کتاب، تصویری از انسانهایی ارائه میدهد که در برزخ امید، تعلق و ایمان ازدست رفته به سر میبرند.
بازگشت از پایان جنگ آغاز میشود. نقطهای که انتظار میرود آغاز رهایی و خوشبختی باشد؛ اما پلاتونوف از دست رفتگیهای روحی و روانی ناشی از جنگ و زخمهایی را نشان میدهد که شاید هرگز کامل ترمیم نشوند. چنین آغاز میشود که سروان آلکسی ایوانوف[17] پس از پایان جنگ سوار قطاری میشود و به خانهای بازمیگردد که گمان میکرده بیتغییر باقی مانده؛ اما آنچه در بازگشت با آن روبرو میشود، خانوادهایست که در غیاب او خود را از نو سامان داد. فرزندانش با سردی و بیاعتمادی با او برخورد میکنند و همسرش زندگیای را تجربه کرده بود که او سهمی در آن نداشت. پلاتونوف علاوه بر روایت مستقیم احساسات این بازگشت، با استفاده از سکوت، حرکات و دیالوگهایی عادی، تأثیرات پنهان جنگ بر خانواده و ذهنیت انسانهایی که آن را از سر گذراندهاند، نشان میدهد.
بازگشت در این داستان نه به مفهوم برگشتن به مکانی یا نزد شخصی بلکه به معنی بازگشتن به ذات واقعی و خود قبلی شخصیت است. پلاتونوف حضور جنگ در زندگی را غیرمستقیم بهتصویر میکشد: از طریق زندگی فرسوده لیوبوف[18]، خانه سرد و فرزندانی که در غیاب پدر بزرگ شدهاند. از همان اولین صحنهای که خانواده کنار هم جمع میشوند، فاصله عاطفی میان پدر و فرزندان به خوبی نشان داده میشود.
در قسمت ورود پدر به خانه، ناستیا[19] فرزند کوچکتر، پدرش را نمیشناسد و هنگام در آغوش گرفتن مادر، میکوشد آنها را از هم جدا کند. واکنش او، همراه با دخالت پتروشکا[20] برای آرام کردنش و معرفی پدر، نشان میدهد که در غیاب ایوانوف نقش و اعتماد پدرانه تا حدی به فرزند بزرگتر منتقل شده است:
“— Настька!
окликнул её Петрушка.
— Опомнись, кому я говорю! Это отец наш, он нам родня!..”
« —ناستکا!
پتروشکا او را صدا زد.
—به خودت بیا، به کی دارم میگویم! این پدر ماست، او از بستگان ماست!..»
در طول داستان به دفعات میخوانیم که ایوانوف شاهد تغییراتی میشود که پسرش پتروشکا در غیاب او در طول جنگ دچار آنها شده. پتروشکای یازده ساله که مزه میوههای تلخ جنگ یعنی کارتهای سهمیه، صفهای نان، کوپنهای نفت و مسئولیتهای سنگین را چشیده، بلوغی زودرس و نگرانکننده از خود نشان میدهد و رفتاری خردمندانه و سختگیرانه دارد. جایی از داستان، ایوانوف به طور علنی نزد خودش اعتراف میکند که دیگر هیچ حس پدرانهای به او ندارد:
“— Он смотрел на Петрушку, на своего выросшего первенца-сына, слушал, как он дает команду и наставления матери и маленькой сестре, наблюдал его серьезное, озабоченное лицо и со стыдом признавался себе, что его отцовское чувство к этому. мальчугану, влечение к нему как к сыну недостаточно.”
«— او به پتروشکا نگاه میکرد، به پسر ارشد بزرگشد خود، گوش میداد که چگونه به مادر و خواهر کوچکش دستور و توصیه میدهد، چهره جدی و دغدغهمند او را مشاهده میکرد و با شرم به خود اعتراف میکرد که احساس پدرانه او نسبت به این پسرک و کشش و علاقهاش به او بهعنوان یک پسر، کافی نیست.»
و در قسمتی دیگر، کار به جایی میرسد که در نزاعی، پدر از این رفتار پسر شکایت میکند:
“— А тебе какое дело — чего мне надо? отозвался отец.
— Ишь ты, сержант какой?
— Большую волю ты дома взял
сказал отец.
— Да теперь уж все равно, живи здесь за хозяина...”
«— به تو چه ربطی دارد که من به چه چیزی نیاز دارم؟ پدر پاسخ داد.
—به به، چه سربازی شدی ها؟
—اختیار زیادی توی خونه به دست گرفتهای. پدر گفت.
—اما حالا دیگر فرقی نمیکند، تو اینجا به جای صاحبخانه زندگی کن...»
کودکان برای ایوانوف نشانه زمانی هستند که او در آن حضور نداشت. زمانی که خانواده، بدون او مسیرش را ادامه داد و او اکنون باید با پیامدهای آن روبرو شود. نمونه دیگر از سردی روابط را زمانی مشاهده میکنیم که ایوانوف همسرش را خطاب قرار میدهد و از زندگی او در دوران غیابش میپرسد. به روشنی در داستان بیان میشود که [لوبوف] واسیلیونا[21] دیگر به همسرش عادت ندارد و همچون تازهعروس احساس خجالت و غریبگی دارد:
“Любовь Васильевна теперь стеснялась мужа, как невеста: она отвыкла от него.”
«لیوبوف واسیلیونا حالا از شوهرش خجالت میکشید، مانند یک عروس: از او فاصله گرفته بود.»
غریبی ایوانوف تنها به خانواده محدود نمیشود؛ او پس از بازگشت، به اشیای خانه نیز چنان نگاه میکند که گویی باید دوباره با آنها آشنا شود. حتی در ادامه نیز آنها را به خویشاوندانی تشبیه میکند که از نو با آنها آشنا میشود:
“Теперь он вернулся и смотрел на них, вновь знакомясь с каждым, как с родственником.”
«حالا او برگشته بود و به آنها نگاه میکرد، دوباره با هر یک مانند یک خویشاوند آشنا میشد.»
در بازگشت احساس تنهایی کسانی که در جنگ بودند را میتوان دید. هر شخصی یگانگی خودش را دارد و چیزی مشترک میان آنهاست. اما ایوانوف نمیتوانست و نمیخواست یگانگی دیگری را درک کند. او با وجود شنیدن دشواریهای زندگی همسرش، نمیتواند عمق رنج او را درک کند و با غروری زخم خورده نسبت به خانوادهاش بیگانه میماند.
این صحنهها نشانگر این است که جنگ نه فقط در محیط بیرونی بلکه چیزی را در انسانها نیز تغییر داده است و همین تغییرات، بازگشت به روابط پیشین را دشوار کرده است. خانواده در غیاب پدر ناچار به ادامه زندگی و در نتیجه ایجاد نوعی تعادل تازه شدهاند. حالا با بازگشت او، این تعادل به هم ریخته و خانواده با مسئله سازگار شدن با یکدیگر روبرو شدهاند. حتی خود شخصیت اصلی پی میبرد که دیگر نمیتواند به سادگی وارد همان زندگی قبلی شود.
اوج داستان درست پایان آن است؛ زمانی که ایوانوف در حال رفتن، فرزندان خود را دست در دست در حال دویدن به دنبال قطار میبیند و کودک بزرگتر دستش را بالا میبرد؛ انگار که کسی را به بازگشت فرا میخواند. همین صحنه، لحظه بیداری ناگهانی ایوانوف است. جایی که ناگهان او با قلبی برهنه با زندگی در تماس قرار میگیرد و سد غرور و منفعت طلبی خود را میشکند. قلبش با دیدن عشق ایثارگرانه نرم میشود و این عشق، عشق کودکانه پسرش است.
همانطور که در تحلیل برزخ گفته شد، جنگ نه با حملهای مستقیم بلکه با برخوردی حاشیهای وارد زندگی خانواده میشود. در بازگشت نیز جنگ نه در لحظه رزم بلکه در لحظه بازگشت، خود را نشان میدهد. این شباهت، حاکی از ترجیح هر دو نویسنده برای روایت حاشیه جنگ است. در هر دو داستان پدر با تغییر فرزندش روبهرو میشود اما در بازگرداندن رابطه به وضعیت پیشین ناتوان است. ناتوانیای که در هر دو نفر، با احساس شرم همراه میشود. در برزخ هنگامی که کودک پای پدر را در آغوش میگیرد و قطره اشکی بر دستش میافتد، مرد از سر شرمساری اجازه نمیدهد او سر بلند کند. در بازگشت نیز پدر پس از اعتراف به نداشتن احساس پدرانه نسبت به فرزندش، دچار شرمساری میشود.
مهمترین تفاوت میان دو اثر، نقطه زمانی وقوع داستان است. در برزخ جنگ در زندگی روزمره حضور دارد و روابط را فرسوده میکند؛ در بازگشت جنگ پایان یافته اما اثر آن در روابط باقی مانده است.
با این حال هر دو پیامدهای مشابهی را در روابط خانواده، اعتماد، کودکان و حس امنیت و آشنایی ازدسترفته نشان میدهند. تفاوت آنها در این است که در داستان فارسی، خانواده زیر فشار تهدیدی بیرونی فرو میپاشد؛ در حالیکه در داستان روسی، خانواده در غیاب یکی از اعضا، خود را بازسازی کرده است و اکنون بازگشت او را تهدیدی تازه میبیند. جنگ خانواده را فقط از هم جدا نکرده؛ برای هر عضوش تجربهای متفاوت ساخته است.
فاصله عاطفی زن و شوهر در هر دو داستان، نه با دیالوگ مستقیم بلکه از طریق حرکات کوچک و بیکلام بیان میشود. در برزخ، وقتی زن مشغول جمع کردن شیشههاست و یقهاش باز میماند، به محض آنکه نگاه مرد را حس میکند دستش را میبرد و دکمه را میبندد. در بازگشت نیز واسیلیونا از همسرش خجالت میکشد؛ انگار نوعروسی است که هنوز به او عادت نکرده. در هر دو صحنه، بدون آنکه چیزی درباره احساسات گفته شود، فاصلهای نشان داده میشود که جنگ میان زن و مرد انداخته است.
هر دو داستان تلاشی ناموفق برای بازسازی گذشته را به تصویر میکشند. در بازگشت سرباز میکوشد جایگاه پیشین خود را در خانواده بازیابد اما فرزندش او را بیگانه میبیند. در برزخ نیز مرد با نشستن پشت فرمان همان ماشین قراضه، هر روز تلاش میکند گذشته را تکرار کند اما هر بار در سکون و شکست میماند. این تلاشهای ناموفق برای بازگشت به زندگی پیش از جنگ، در هر دو داستان مشاهده میشود. همینجاست که مفهوم برزخ به ایده بازگشت ناممکن در داستان پلاتونوف پیوند میخورد. اگر برزخ وضعیتی میان گذشته پرافتخار و آینده نامعلوم و ویرانگر باشد، بازگشت نیز روایت انسانی است که میخواهد به زندگی پیش از جنگ بازگردد اما درمییابد آن گذشته دیگر دستیافتنی نیست، زیرا جنگ خود او و اطرافیانش را تغییر داده است. به همین ترتیب، یکی از داستانها نشان میدهد که چگونه خانه ناامن میشود و دیگری نشان میدهد که خانه حتی هنگامی که امن باشد، دیگر آن خانه سابق نیست.
نکتهای که باید به آن توجه کرد، تفاوت نقش کودکان در سرنوشت داستانهاست. در بازگشت، عشق کودکانه پتروشکاست که در پایان قلب سنگ شده پدر را نرم میکند و او را به زندگی بازمیگرداند؛ کودک، عامل رستگاری است. در برزخ نیز معصومیت کودکانه ناخواسته به سوی فاجعه هدایت میشود. خواستن توپ جنگی بهجای توپ بازی، جرقه تصمیم پدر برای سوزاندن خانه در نقاشی و منتهی به مرگ دستهجمعی میشود. این تفاوت نشان میدهد که در یک اثر، معصومیت کودک راه نجات و در دیگری همان معصومیت، ناخواسته، راه نابودی است. بررسی محورهای خانه و کودکان نشان میدهد که جنگ نه فقط رابطه انسانها با یکدیگر بلکه رابطه آنها با مکان و مفهوم معصومیت را نیز دگرگون میکند.
برزخ و بازگشت از دو زبان، دو فرهنگ و دو نقطه زمانی متفاوت در ارتباط با جنگ میآیند اما در نهایت به یک نقطه مشترک میرسند. صرفنظر از زبان، فرهنگ یا نوع جنگ، تجربه مردم عادی حول یک محور واحد میچرخد: از دستدادن کنترل بر زندگی خویش. پیامدهای جنگ فارغ از ملیت، برنده یا بازنده بودن، از کودکی ازدسترفته تا ناتوانی والدین در پناه بودن برای فرزندان، اثری ماندگار بر زندگی انسانها میگذارد. در برزخ شکلگیری این آسیبها در دل جنگ و در بازگشت تداوم آنها پس از پایان جنگ دیده میشود. شاید بزرگترین شباهت این دو داستان همین باشد: هر دو به جای روایت قهرمانانه از جنگ، تصویر افرادی را منعکس میکنند که فقط میخواستند زندگی عادی خود را حفظ کنند؛ زندگیای که جنگ چه در آغاز و چه در پایانش، هرگز آن را دستنخورده رها نکرد.
[1]. Barzakh / Inferno
[2]. Houshang Golshiri
[3]. Возвращение / The Return
[4]. Андрей Платонович Климентов
[5]. Андрей Платонов
[6]. Houshang Golshiri
[7]. Poukeh Baz
[8]. Bagh-e Melli / National Garden
[9]. Gonbad-e Kabud / Blue Dome
[10]. Kooche-ye Abr-haye Gomshodeh / Lost Clouds Alley
[11]. Sunshine
[12] Чевенгур / Chevengur
[13] Don Quixote
[14]. Котлован / The Foundation Pit
[15]. Fyodor Dostoevsky
[16]. Семья Иванова
[17]. Алексей Иванов
[18]. Любовь
[19]. Настя
[20]. Петрушка
[21]. Васильевна
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
فعالیت های این دوفصلنامه بر معرفی و مطالعه درباره جوانب گوناگون فرهنگی و تاریخی کشورهای حاشیه دریای کاسپین و همچنین در ابعادی وسیع تر، بر مناطق آسیای مرکزی، قفقاز و سراسر روسیه و ایران تمرکز دارد
Деятельность этого полугодового журнала сосредоточена на представлении и изучении различных культурных и исторических аспектов стран прикаспийского региона, а также в более широких рамках, охватывающих регионы Центральной Азии, Кавказа и всей России и Ирана
آدرس: رشت، میدان جهاد، کوچه پیک حرفه، ساختمان الماس نگین، واحد 7، کدپستی 4153919612
Адрес: Иран, остан Гилян, г. Решт
площадь Джахад, ул. Пейк-е Нафас
здание «Алмаз-е Негин», кв. 7
Почтовый индекс: 4153919612
تلفن (телефон ):013-32584645 , 09118358643
پست الکترونیک (электронная почта):
info@caspianculturalstudies.ir
استفاده از مطالب این وبسایت با ذکر منبع، آزاد است
Использование материалов этого вебсайта разрешено с указанием источника



.jpg)