menusearch
caspianculturalstudies.ir

وقتی امپراتوری استپ را به‌درستی نفهمید

تقویم
پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
جستجو
هدر سایت

وقتی امپراتوری استپ را به‌درستی نفهمید

(0)
(0)
اشتراک خبر در شبکه های اجتماعی اشتراک
تاریخ درج خبر يكشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
تعداد بازدید خبر 5
وقتی امپراتوری استپ را به‌درستی نفهمید

Империя, которая не поняла степь

Даурен Исагулов

Ведущий, корреспондент, а также продюсер телевизионных программ

 

Российская империя вошла в казахскую степь с глубокими предрассудками. Её чиновники считали кочевой образ жизни признаком отсталости, а ислам казахов — поверхностным. Эти заблуждения привели к ошибочным политикам, таким как насильственное насаждение земледелия и переселение русских крестьян, тогда как кочевничество было сложной адаптацией к природным условиям степи. Результатом стал распад традиционного общественного порядка и массовые страдания. Периодические джуты (суровые зимы) в сочетании с наплывом переселенцев ограничили доступ казахов к исконным пастбищам, сделав восстановление после бедствий невозможным. Восстание 1916 года, вызванное мобилизацией на тыловые работы в годы Первой мировой войны, было частью более широкого имперского кризиса. Структурные слабости и неверные решения Николая II, особенно в управлении войной, ускорили крах. Наследие этой эпохи — включая демографические изменения в Северном Казахстане и формирование казахской национальной идентичности — ощущается до сих пор. В конечном счёте, неспособность империи понять собственное внутреннее разнообразие привела как к её падению, так и к долгосрочным последствиям для Центральной Азии.

 


 

دائورن ایساگولوف

مجری، خبرنگار و تهیه‌کننده برنامه‌های تلویزیونی

 

امپراتوری روسیه به‌ظاهر مدعی بود که «پیشرفت» را به استپ قزاق می‌آورد. اما در عمل، کارگزاران این امپراتوری به طور تقریبی به همه جنبه‌های این جهان از دریچه پیش‌داوری‌های خود می‌نگریستند: شیوه زندگی کوچ‌نشینی، سنت‌های محلی و حتی ماهیت اسلام قزاقی. در نگاه آنان، کوچ‌نشینی نشانه عقب‌ماندگی بود و ایمان در میان کوچ‌نشینان امری سطحی تلقی می‌شد. تلاش برای «اصلاح» این وضعیت، نه فقط به بهبود منجر نشد بلکه به فروپاشی یک نظم اجتماعی کامل انجامید و مسئله‌ای عمیق‌تر را آشکار کرد: ناتوانی امپراتوری در درک و پذیرش تنوع درونی خود.

در این مصاحبه، یان کمپبل[1]، استاد تاریخ در دانشگاه کالیفرنیا واقع در دیویس[2] ایالات متحده توضیح می‌دهد که چگونه این سوءبرداشت‌ها سرنوشت استپ قزاق و خود امپراتوری را رقم زد.

 

امپراتوری چه اشتباهاتی مرتکب شد؟

خطاها متعدد بودند و هر یک ریشه‌های متفاوتی داشتند. گاهی مسئله فقط کمبود اطلاعات بود اما در مواردی مهم‌تر، خطاها به این برمی‌گشت که انسان‌ها جهان پیرامون خود را با پیش‌داوری‌های خویش ادراک می‌کنند. آنان جهان را از خلال تجربه‌های خود می‌بینند. همین امر به‌ طور بسیار جدی بر بزرگ‌ترین اشتباهاتی که اداره روسی در دوران حکمرانی بر استپ مرتکب شد، اثر گذاشت.

امپراتوری روسیه دولتی ارتدوکس و اغلب کشاورزی بود که در محیطی جنگلی و مبتنی بر سکونت دائم شکل گرفته بود؛ بنابراین درکی مشخص و سخت‌گیرانه از دین و مناسک مذهبی داشت و هرگونه زیست خارج از چارچوب سکونت ثابت و کشاورزی را ناقص یا حتی ابتدایی می‌پنداشت.

کارگزاران امپراتوری هرگز ماهیت اسلام در میان قزاق‌ها را درنیافتند. تصور رایج این بود که چون قزاق‌ها مانند تاتارهای[3] یکجانشین به طور منظم مناسک دینی را به‌جا نمی‌آورند پس پیوندی عمیق با اسلام ندارند. سبک زندگی کوچ‌نشینی و سطح پایین سواد به‌عنوان توجیه این برداشت مطرح می‌شد. بدین‌سان، کلیشه «مسلمانان سطحی» شکل گرفت؛ این تصور که قزاق‌ها در اصل هنوز گرایش‌های «بت‌پرستانه» دارند و اسلام فقط لایه‌ای سطحی بر هویت آنان است.

البته این درست نبود. بااین‌حال، همین تصور موجب شد این ایده شکل بگیرد که قزاق‌ها هنوز می‌توانند «به‌سوی روسیه کشیده شوند» و این‌که آنان به‌شدت در برابر نفوذهای دینی مختلف آسیب‌پذیر هستند. نوعی احساس رقابت وجود داشت؛ یا باید آنان را از افتادن زیر نفوذ تاتارها بازداشت یا باید به سمت دیگری هدایتشان کرد. اما آنچه فهمیده نمی‌شد این بود که خود قزاق‌ها می‌خواستند ملاها و آموزگاران دینی تاتار در میان آنان زندگی کنند، درست به این دلیل که آنان از پیش مسلمان بودند و این امر به نیازی واقعی و معنوی در درون جامعه‌شان پاسخ می‌داد.

 

 چرا امپراتوری، کوچ‌نشینی را چنین بد فهمید؟

مقامات روسی درنیافتند که این شیوه زندگی، نه شکلی فروتر از اقتصاد بلکه سازگاری‌ پیچیده و کارآمد با شرایط طبیعی استپ بود. در عوض، چنین پنداشتند که قزاق‌ها  «از روی تنبلی» کوچ‌نشین مانده‌اند، گویی کوچ‌نشینی مرحله‌ای پایین‌تر از تکامل است و براین‌اساس اصرار ورزیدند که کشاورزی را می‌توان و باید در آنجا رواج داد.

همچنین این تصور وجود داشت که می‌توان شمار زیادی از مهاجران را به استپ آورد تا آنان بی‌درنگ روستاهایی برپا و کشاورزی را آغاز کنند. چنین پنداشته می‌شد که قزاق‌ها، با دیدن این نمونه، به‌زودی خود نیز خواهان کشاورزی خواهند شد و همه چیز به طور طبیعی در جای خود قرار می‌گیرد. اما آنچه فهمیده نمی‌شد این بود که چنین دگرگونی‌ای در همه‌جا ممکن نیست. قزاق‌ها نه فقط از سر انتخاب بلکه به این دلیل کوچ‌نشینی می‌کردند که این شیوه به طور عمیق با شرایط طبیعی استپ درهم‌تنیده بود. این شیوه زندگی را نمی‌شد به‌سادگی جایگزین کرد یا به‌زور از نو شکل داد.

اگر کسی می‌کوشید این شکل از دگرگونی‌ را تحمیل کند، بعید بود که موفق شود. افزون بر این، می‌توانست خشم شدید برخی را برانگیزد. این فقط یک تعدیل اقتصادی نبود بلکه دگرگونی یک جهان‌بینی کامل و یک شیوه زندگی بود که طی قرن‌ها شکل گرفته بود. نمی‌شد آن را فقط با این جمله جایگزین کرد که: «حالا که کسی به ما نشان داد چگونه کشاورزی کنیم، ازاین‌پس به‌جای کوچ این کار را می‌کنیم.» امپراتوری هیچ‌یک از این‌ها را به‌درستی نفهمید.

البته چند متخصص بودند که استدلال می‌کردند استپ در اساس برای دامداری مناسب است و نیازی به تحمیل تغییرات بنیادین از طریق اسکان نیست. اما این دیدگاه چندان رایج نبود. هرچه در سلسله‌مراتب اداری بالاتر می‌رفتیم، این پیش‌داوری‌ها و نگرش‌های سطحی شدیدتر می‌شدند.

 

قزاقی سوار بر اسب، قرن 19، کتابخانه ملی فرانسه

 

گذار به یکجانشینی تا چه حد دردناک بود؟

روشن است که این گذار به‌شدت دردناک بود. وقتی قزاق‌ها در این دوره یکجانشینی را برمی‌گزیدند، به طور معمول از سر ضرورت بود، نه میل و خواست. اسکان اغلب از فقر ناشی می‌شد؛ زمانی که یک خانواده دیگر دام کافی برای تداوم کوچ‌های طولانی در اختیار نداشت، ماندن در یک جا، جایی که هنوز علوفه‌ای برای دام‌ها یافت می‌شد، آسان‌تر بود. رنج این دگرگونی و به‌ طورکلی رنج حاکمیت روسیه، را می‌توان در شعرهای دوره «زار زمان[4]» احساس کرد. محبوبیت این شاعران، ژرفای سوگ جمعی را نشان می‌دهد: مردم می‌فهمیدند که چیزی بنیادین را ازدست‌داده‌اند؛ چیزی که برای قرن‌ها شیوه زندگی‌شان را تعریف کرده بود.

زندگی دامدار-کوچ‌نشین قزاق‌ها بر پایه فرهنگی مادی و معنوی غنی بنا شده بود که به طور عمیق با حیوانات و استفاده از فرآورده‌های حیوانی درهم‌تنیده بود. این کل نظام، ناگزیر تغییر کرد: زمانی که شمار دام‌ها کاهش یافت و الگوهای جدید اقتصادی و کشاورزی پدیدار شدند؛ نظام‌هایی که به حیوانات به‌کل متفاوت می‌نگریستند.

 

چینش و چیدن پشم قوچ‌ها، کتابخانه ملی فرانسه

 

چگونه سختی‌های استپ به فاجعه بدل شد؟

در اوایل دهه ۱۸۹۰، در منطقه استپ، جویت[5] بزرگی رخ داد؛ یعنی زمستانی سخت که به مرگ گسترده دام‌ها انجامید زیرا چراگاهی برای یافتن علوفه در دسترس نبود. این رویداد به طور تقریبی هم‌زمان با قحطی بزرگ در بخش اروپایی روسیه بود. در همین دوره، مهاجران ناخواسته زیادی از روسیه اروپایی جابه‌جا و در سرزمین‌های جدید پراکنده شدند. ارزشمند است بررسی شود این دو رویداد چگونه به هم مرتبط بودند و تعامل آن‌ها بر چشم‌انداز اجتماعی و اقتصادی استپ چه تأثیری گذاشت.

در اینجا دو عامل اصلی را برجسته می‌کنم. نخست وقتی درباره این جوت‌های تکرارشونده می‌خوانیم، مانند «قویان جیلی[6]» یا «سال خرگوش» که به طور تقریبی هر دوازده سال یک‌بار رخ می‌داد. می‌بینیم که آن‌ها به‌عنوان دوره‌هایی بسیار دشوار و تراژیک شناخته می‌شدند. بااین‌حال، در فرهنگ کوچ‌نشینی دامدارانه، این آگاهی نیز وجود داشت که احیا ممکن است. تا زمانی که برخی از حیوانات زنده می‌ماندند، می‌دانستند که گله‌ها می‌توانند به‌تدریج از طریق زادوولد بازسازی شوند و طی چند سال دوباره به قدرت و اندازه پیشین خود برسند.

البته این بازگشت به شرطی ممکن بود که کوچ‌نشینان آزادی حرکت در قلمروهای پهناور را داشته باشند. اما با ورود پیوسته مهاجران، این آزادی به‌تدریج کاهش یافت. دسترسی به چراگاه‌های سنتی و اجدادی هر روز دشوارتر می‌شد زیرا روستاها و مزارع جدید در جاهایی ظاهر می‌شدند که پیش‌تر برای چرا استفاده می‌شد. حتی وقتی قزاق‌ها می‌کوشیدند کوچ‌های فصلی خود را ادامه دهند، اغلب مسیرشان مسدود می‌شد و ناچار بودند راه‌های طولانی‌تر و نامناسب‌تری را در پیش بگیرند. آنچه زمانی نظمی خودپایدار و منسجم بود، به‌آهستگی در حصار مرزهای فزاینده امپراتوری محدود شد.

جنبه‌ای دیگر و شاید حتی شوم‌تر، تداوم نوعی روایت امپراتوری بود. مقام‌های روسی اغلب، اقتصاد کوچ‌نشین قزاق را از دریچه جویت می‌دیدند و باور داشتند که این اقتصاد به طور ذاتی شکننده و به طور ویژه در برابر بلایای طبیعی آسیب‌پذیر است. استدلال آنان این بود که اگر زمین یخ بزند و حیوانات نتوانند علف بخورند، ناگزیر خواهند مرد و این امر برتری کشاورزی یکجانشین را ثابت می‌کند زیرا در آن می‌توان غله و علوفه را برای زمستان ذخیره کرد. از این منظر، کوچ‌نشینی ناکارآمد و واپس‌مانده جلوه می‌کرد. از دل همین باور، توجیه به‌اصطلاح «انسان‌دوستانه» برای مداخله امپراتوری زاده شد. مقام‌های روسی ادعا می‌کردند که باید به قزاق‌ها «آموخت» تا کمتر به کوچ‌نشینی وابسته باشند، علوفه درو و برای زمستان ذخیره کنند و برای انواع کمک‌ها ــ در روسی «اعانات» نامیده می‌شد ــ به حمایت و پشتیبانی دولت روی آورند.

این وضعیت تناقضی آشکار آفرید. از یک‌سو، اسکان دوباره، توان قزاق‌ها را برای بازیابی از جویت در شیوه‌های آزموده و سنتی‌شان به‌مراتب دشوارتر می‌کرد. ازسوی‌دیگر، مقام‌های امپراتوری این ایده را ترویج می‌کردند که خود اسکان، از طریق گرفتن زمین‌های قزاق و سوق‌دادن آنان به سمت فشرده‌سازی اقتصادشان، از قرار معلوم آنان را در آینده در برابر چنین بلایایی کم‌آسیب‌تر خواهد کرد. این منطق هم برای توجیه حضور مهاجران به کار می‌رفت و هم برای توجیه دگرگونی گسترده‌تر در اقتصاد دامداری قزاق. همه این فرایندها به‌گونه‌ای عمیق به هم پیوستند و به یکی از پیچیده‌ترین و گویاترین لحظات تاریخ استپ در دهه‌های ۱۸۹۰ و ۱۹۰۰ شکل دادند.

 

آیا خیزش ۱۹۱۶ بخشی از بحران وسیع‌تر امپراتوری روسیه بود؟

بی‌تردید، این خیزش تجلی محلی یک بحرانی گسترده‌تر در سطح امپراتوری بود. آشوب ۱۹۱۶ در قزاقستان را باید بخشی از فروپاشی وسیع‌تر امپراتوری روسیه در خلال جنگ بزرگ یعنی جنگ جهانی اول[7]، دانست. مهم‌ترین علت انقلاب‌های ۱۹۱۷ خود جنگ بود. پیوند میان جنگ بزرگ و انقلاب را می‌توان با تصویر یک تیرک چوبی توضیح داد که پیشاپیش با ترک‌های عمیق ضعیف شده است. روشن است که این تیرک سرانجام خواهد شکست، هرچند لحظه دقیق فروپاشی آن به میزان و زمان فشاری بستگی دارد که بر آن وارد می‌شود. جنگ بزرگ فشار عظیمی بر ساختاری از پیش شکننده وارد کرد و آن را به سوی فروپاشی برد. حتی اگر جنگ هم رخ نمی‌داد به احتمال بحرانی دیگر به فروپاشی مشابهی می‌انجامید اما جنگ به این روند شتاب داد. همین الگو را می‌شد در امپراتوری‌های دیگر، مانند آلمان، امپراتوری عثمانی و اتریش-مجارستان نیز دید که آن‌ها نیز زیر فشار ممتد جنگ تمام‌عیار دچار فروپاشی سیاسی شدند.

دستور بسیجی که قزاق‌ها را موظف می‌کرد در پشت‌جبهه کار کنند تا کمبود نیروی انسانی و ظرفیت صنعتی جبران شود، به طور مستقیم به فشار عظیمی مربوط بود که امپراتوری روسیه تا سال ۱۹۱۶ با آن روبه‌رو بود. از نظر اقتصادی و جمعیتی، دولت زیر فشاری شدید قرار داشت؛ بنابراین می‌توان دید که همان فشار بنیادی‌ که هم شورش ۱۹۱۶ و هم فروپاشی گسترده‌تر امپراتوری را پدید آورد، در اصل جنگ بود.

این بحث را می‌توان یک گام دیگر پیش برد: نگریستن به آنچه برخی از آن به‌عنوان شکست امپراتوری روسیه در نوسازی یاد کرده‌اند. البته این مسئله همچنان محل مناقشه است. در آن زمان، یکی از ایده‌های محوریِ محرک اصلاحات، گذار به مالکیت خصوصی زمین و فشرده‌سازی و نوسازی کشاورزی بود. این رویکرد به‌ طور نزدیک با این باور پیوند داشت که سیبری و استپ قزاق باید استعمار شوند و همه نیروهای موسوم به «مولد» امپراتوری باید به طور کامل بسیج شوند تا روسیه بتواند به‌مثابه یک قدرت مدرن وارد قرن 20 شود.

سیاست اسکان مجدد که در قلب خیزش ۱۹۱۶ قرار داشت، به طور مستقیم از همین جاه‌طلبی‌ها برخاست. این سیاست بخشی از تلاشی بود برای چاره‌جویی در برابر ضعف‌های ساختاری عمیق اقتصاد روسیه که پیشاپیش شناخته شده بودند. از این منظر هم حرکت اسکان‌سازی و هم شورشی که برانگیخت، به طور نزدیک با کشاکش گسترده‌تر امپراتوری برای غلبه بر محدودیت‌های درونی و سازگار شدن با فشارهای مدرنیته پیوند داشتند.

یک خانواده قزاق که پس از خیزش ۱۹۱۶ به سوی چین می‌روند

 

آیا نیکلای دوم مقصر سقوط امپراتوری روسیه بود؟

این پرسشی دشوار است. نیکلای دوم[8] از جهاتی در موقعیتی بود که گویی بمب در دستان او منفجر شد، درحالی‌که این بمب مدت‌ها بود در حال تیک‌تاک کردن بود. ضعف‌های ساختاری امپراتوری پیش از سلطنت او وجود داشتند اما اقدامات او یا دقیق‌تر بگوییم، فقدان اقدام قاطع از سوی او، در تسریع فروپاشی نقش داشت.

بی‌شک بسیاری از کارها را می‌شد متفاوت انجام داد. می‌توان سناریوهای متعددی را تصور کرد که در آن‌ها امپراتوری مدت بیشتری دوام می‌آورد: به‌عنوان‌مثال اگر جنگ با کارآمدی بیشتری مدیریت می‌شد یا اگر نیکلای در لحظات حساس سال‌های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ با آن بخش‌هایی از جامعه که مشتاق حمایت از دولت در تلاش جنگی بودند، همکاری نزدیک‌تری می‌کرد. اما او بیش از حد درنگ کرد و فرصت‌هایی را که می‌توانستند مشروعیت و استحکام رژیمش را تقویت کنند، از دست داد.

نیکلای بی‌تردید مرتکب اشتباه شد، به‌ویژه در شیوه اداره جنگ. او مسئول شکست‌های حیاتی رهبری و نیز فرهنگی به‌شدت معیوب بود که در ارتش امپراتوری طی جنگ بزرگ شکل گرفته بود. اگر این جنبه‌ها به‌گونه‌ای متفاوت مدیریت می‌شدند، شاید نتیجه جنگ نیز دگرگون می‌شد. با بازگشت به استعاره قبلی یعنی تیرک ترک‌خورده، می‌توان گفت که اگر تصمیمات بهتری اتخاذ می‌شد، بخشی از فشار کاهش می‌یافت و نظام می‌توانست اندکی بیشتر پیش از فروپاشی دوام بیاورد.

در آن صورت، شاید رویدادهای ۱۹۱۷ رخ نمی‌دادند و گذاری متفاوت شکل می‌گرفت. بااین‌حال، به‌احتمال زیاد نیکلای، صرف‌نظر از نتیجه جنگ بزرگ، محکوم بود که واپسین تزار دارای چنین قدرت مطلقی باشد. او در برابر یک دوراهی تاریخی ایستاده بود: یا تحولی را که از پیش آغاز شده بود هدایت کند یا به کل در برابر آن مقاومت کند. متأسفانه او نتوانست دریابد که این تغییرات ناگزیر هستند. خود را به‌واسطه خدا و تاریخ موظف می‌دانست که خودکامگی را حفظ کند و از واگذاری قدرت یا سازگاری سر باز می‌زد و این به طور دقیق همان رویکرد نادرست بود.

نیکلای دوم، وی. فردریکس[9] و دوک بزرگ نیکلای نیکلایویچ[10] در استاوکا[11]، مقر فرماندهی عالی، ۱۹۱۵

 

میراث‌های پایدار امپراتوری روسیه چه بودند؟

چندین میراث ناشی از سقوط امپراتوری همچنان برای روسیه و آسیای مرکزی اهمیت بسیار دارند. یکی از مهم‌ترین آن‌ها تداوم و دگرگونی جنبش اسکان نشینان به آسیای مرکزی به‌ویژه در قزاقستان است. پس از جنگ داخلی[12]، هنگامی که این سرزمین‌ها دوباره تسخیر و در اتحاد شوروی[13] ادغام شدند، به‌گونه‌ای مشابه آنچه پیش‌تر در امپراتوری روسیه بود، به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از سرزمین‌های شوروی تلقی شدند.

گسترش سکونتگاه‌ها این ایده پایدار را ایجاد کرد که این مناطق نه فقط بخشی از آسیای مرکزی‌ هستند بلکه بعدی آشکارا روسی دارند. این تصور با موج‌های متعدد مهاجرت و نیز تلاش‌های دولت شوروی برای توسعه استپ در قالب پروژه‌ای بزرگ‌تر برای ساختن فضایی واحد، صنعتی و «مدرن» سوسیالیستی تقویت شد. میراث این فرایند هنوز هم امروز در چشم‌انداز جمعیتی، فرهنگی و زبانی قزاقستان و سراسر آسیای مرکزی دیده می‌شود؛ جایی که پرسش‌های مربوط به هویت، تعلق و حافظه تاریخی همچنان بازتاب‌دهنده میراث پیچیده امپراتوری و قدرت شوروی‌ هستند.

این جنبش اسکان‌نشین را می‌توان پیش‌درآمدی بر سیاست‌های بعدی اتحاد شوروی در زمینه جابه‌جایی جمعیت و توسعه زمین دانست. شمال قزاقستان به‌ویژه این تداوم را به‌خوبی نشان می‌دهد زیرا هم در دوره امپراتوری، مرکز اسکان روس‌ها بود و هم دهه‌ها بعد، قلب کارزار اراضی بکر[14] شد. این منطقه همواره پرجمعیت‌ترین ناحیه از نظر غیرقزاق‌ها باقی ماند و این امر بازتاب یک روند بلندمدت بود که از روزگار امپراتوری روسیه آغاز و بعد به دست دولت شوروی نهادینه شد. ریشه‌های این دگرگونی‌های جمعیتی و کشاورزی به همان موج‌های نخستین اسکان بازمی‌گردد؛ موج‌هایی که پایه‌های الگوهای اجتماعی و اقتصادی شمال قزاقستان را در سراسر قرن 20 بنا نهادند.

در میان میراث‌های فروپاشی امپراتوری، قیام ۱۹۱۶ و شکست نهایی آن را می‌توان به‌نوعی یکی از سرچشمه‌های شکل‌گیری ایده ملی‌گرایی قزاق یا هویت قزاق به‌مثابه نیرویی سیاسی دانست. البته این یگانه عامل نبود اما بی‌تردید بخشی از آن بود.

بی‌آنکه وارد جزئیات بیش از حد شویم، می‌توان استدلال کرد که شیوه‌ای که امپراتوری به‌واسطه آن فروپاشید، پیامدهای ماندگاری داشت. قیام ۱۹۱۶، به‌ویژه در مناطقی چون تورگای[15]، سِمی‌ریچیِه[16] و ژِتی‌سو[17]، با خشونت شدید و ویرانی گسترده همراه بود که هم بر مردم و هم بر محیط‌زیست آن ناحیه اثری عمیق گذاشت. این رویدادها آشکارا بر روند جنبش‌های سیاسی و خودمختاری‌خواهانه بین سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۰ اثر گذاشتند و شرایطی را شکل دادند که سرانجام به استقرار قدرت شوروی انجامید.

 

آلماتی، مه ۱۹۶۹

 


[1]. Ian Campbell / Иэн Кэмпбелл

[2]. University of California, Davis / Калифорнийский университет в Дэвисе

[3]. Tatars / татары

[4]. Zar Zaman / Зар заман

[5]. jut / джут

[6]. Qoian jyly / қоян жылы

[7]. First World War / Первая мировая война

[8]. Nicholas II / Николай II

[9]. V. Fredericks / В. Фредерикс

[10]. Grand Duke Nicholas Nikolaevich / Великий князь Николай Николаевич

[11]. Stavka / Ставка

[12]. Civil War / Гражданская война

[13]. Soviet union / Советский Союз

[14]. Virgin Lands campaign / Освоение целины

[15]. Torgai / Торгай

[16]. Semirechye / Семиречье

[17]. Zhetysu / Жетысу

 share network
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب