



Ограничение, подлинность и ментальные ловушки: новый взгляд на «Даму с собачкой» Чехова
Ньеин Чжо Тун
Аспирант, Международные отношения
В данной статье междисциплинарный анализ рассказа Антона Чехова «Дама с собачкой» проводится с трёх точек зрения: нарратологической, историко-социологической и буддийской философии. Чехов, сохраняя врачебный взгляд, создаёт не банальную любовную историю, а образ современного одиночества и внутренних тюрем. В статье утверждается, что настоящая клетка для Гурова и Анны — не жёсткие социальные нормы России XIX века, а их собственные привязанности, желания и самообман. Опираясь на буддийские понятия танха, упадана и випака, автор показывает, что любовь в этом рассказе не освобождает, а становится бременем моральных и психологических последствий. Открытый финал оставляет читателя в состоянии неопределённости, побуждая к размышлению о личной ответственности и границах между желанием и долгом.
نیئن کوئاو تون
دانشجوی دکترای روابط بینالملل
آنتون چخوف، نویسنده درخشان مکتب رئالیسم روسی، به حرفه پزشکی اشتغال داشت. او اغلب شوخی میکرد که «پزشکی همسر قانونی من است و ادبیات معشوقهام.» او در حین معالجه بیماران، زندگی واقعی افراد از تمام طبقات اجتماعی را از نزدیک مشاهده میکرد. این امر به او امکان داد تا صدها داستان کوتاه بنویسد که ساده بودند اما با عمق تمام، طبیعت انسان را به تصویر میکشیدند و دنیای ادبیات را کاملاً متحول کردند.
داستان کوتاه او «بانو با سگ» (۱۸۹۹) که در سالهای پختگیاش نوشته شد، مورد تحسین ماکسیم گورکی، نویسنده بزرگ روسی معاصر او، قرار گرفت. بعدها، ناباکوف نابغه ادبی نیز آن را یکی از بزرگترین داستانهای کوتاه نوشتهشده نامید و گفت که این داستان تمام قواعد سنتی روایتپردازی را شکسته و زندگی را دقیقاً همانگونه که هست نشان داده است.
در ظاهر، این داستان شبیه به یک ماجرای تعطیلات ساده بین دیمیتری گوروف و آنا سرگیِونا به نظر میرسد. کلیشهای، نه؟ اما در زیرلایه، چخوف در واقع بهدقت تنهایی خاموش و بهدامافتادگی عاطفی را واکاوی میکند که حتی وقتی مردم بهظاهر همهچیز را دارند، آنها را آزار میدهد. اما نکته ظریف اینجاست: گوروف از نظر فیزیکی آزاد است. او پول دارد، سفر میکند، هر کاری که دلش بخواهد انجام میدهد. پس چرا اینقدر احساس بهدامافتادگی میکند؟
برای رسیدن به کنه این موضوع، باید داستان را همزمان از سه زاویه بررسی کنیم: صناعت ادبی چخوف، قوانین سختگیرانه اجتماعی روسیه قرن 19 و بله! فلسفه بودائی که درباره زندانهای درونیای که برای خودمان میسازیم حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
چخوف داستانی عاشقانه نمینویسد. او تصویری واضح از انزوای درونی ترسیم میکند؛ همان نوع انزوایی که حتی وقتی در میان جمع هستی، یواشکی سراغت میآید. در ابتدای داستان، گوروف یک خودخواه نمونه است. در خلوت، به زنان بدبینانه نگاه میکند، عشق را یک بازی میپندارد و رابطه زودگذر خود با آنا را فقط یک فرار از روال کسلکننده و بیمعنای زندگیاش میداند.
اما بعد، چیزی تغییر میکند. آنها واقعاً عاشق یکدیگر میشوند و این عشق، گوروف را میشکافد و از هم میگشاید. او را از حباب خودمحوریاش بیرون میکشد و توانایی همدلی واقعی را در او پدید میآورد. او شروع به دیدن زندگی با عمقی میکند که هرگز قبل از آن نداشته است. اما اینجاست که چخوف از شکراب کردن واقعیت خودداری میکند: عشق واقعی به سهولت و به شادی به دست نمیآید. با قیمتی سنگین و دردناک همراه است؛ نابودی خاموش خانوادههای باثباتی که هر دو ساخته بودند. هیچ راهحل تمیزی وجود ندارد. این دقیقاً همان نکته مورد نظر است.
آنچه چخوف را در اینجا خاص میکند، شفقت اوست. او گوروف را بهعنوان یک شرور نمینویسد. در عوض، مردی را به ما نشان میدهد که از نقاط ضعف خود آگاه است و واقعاً از کارهای خودش گیج میشود. ما نمیدانیم که از او متنفر باشیم یا به او رحم کنیم. همین عدم قطعیت بخشی از نبوغ چخوف است. او درک میکند که انسانها اشتباه میکنند و به خاطر آن سخت قضاوتشان نمیکند.
وقتی گوروف و آنا واقعاً عاشق یکدیگر میشوند، زندگی واقعیشان به یک راز تبدیل میشود و زندگی عمومیشان بهکلی جعلی میگردد. در یک سطح، این به این دلیل است که جامعه عالیرتبه روسیه در قرن 19 با ازدواج بهعنوان یک معامله تجاری برخورد میکرد که بر اساس شهرت، پول و موقعیت بود، نه عشق. کلیسای ارتدکس طلاق را فوقالعاده دشوار کرده بود. گیر افتادن در خیانت به معنای نابودی اجتماعی و اقتصادی بود. بنابراین زوجهایی که همدیگر را دوست نداشتند، با دندانقروچه، کنار هم میماندند و احساس بهدامافتادگی میکردند؛ بدون هیچ راه فراری.
اما نمیتوانیم همهچیز را به گردن جامعه روسیه بیندازیم و کار را تمام شده فرض کنیم. وفاداری در ازدواج و حفظ انسجام خانوادهها فقط ایدههای خارجی و قدیمی نیستند. آنها ارزشهای جهانی هستند که جوامع شرقی از جمله میانمار امروز هنوز آنها را جدی میگیرند. ازدواج گوروف تازه نبود؛ بیش از یک دهه از آن گذشته بود و فرزندانش نوجوان بودند. در آن مرحله، کارهای او فقط یک اشتباه لحظهای و بیبرنامه نبود. او از همان ابتدا با آنا، همسرش و فرزندانش صادق نبود.
مسلماً، هر دو از احساسات خود پیروی کردند و احساسات هم بههمریختهاند. اما فراموش نکنیم: گوروف کسی بود که آتش را روشن کرد. او فعالانه این رابطه را آغاز کرد. بنابراین، وقتی چخوف از «بندگی غیرقابلتحمل» مینویسد، باید صادق باشیم که این واقعاً به چه معناست. از منظر اخلاقی شرقی، احساس بهدامافتادگی گوروف واقعاً درباره فشار اجتماعی نیست بلکه درباره مردی است که فاقد مسئولیتپذیری بود و به دنبال خواستههای خود دوید و در این مسیر ثبات دو خانواده را به هم زد.
اما حتی با این حساب، چخوف انگشت اتهام دراز نمیکند. او قطعاً نقاط ضعف گوروف را نشان میدهد اما سردرگمی پشت آن نقاط ضعف را نیز به تصویر میکشد. گوروف میداند که کارش اشتباه است اما بههرحال ادامه میدهد زیرا دل و خواستههایش او را در جهتهای مخالف میکشند. این یک ضعف بسیار انسانی است و چخوف او را بهخاطرش محکوم نمیکند؛ فقط آن را عریان نشان میدهد.
وقتی آموزههای بودائی را وارد تصویر میکنیم، اعمال و کشمکشهای گوروف معنای بهکل جدیدی پیدا میکنند. آنها دیگر شبیه یک درام اجتماعی نیستند بلکه شبیه یک مطالعه موردی در مورد کاما[1] و رنج ذهنی میشوند.
اولاً کاری که او انجام داد، در زمره کامِسو میسّاسارا[2] (سوء رفتار جنسی) قرار میگیرد. او همسر داشت، او شوهر داشت و آنها از یک خط مشخص عبور کردند. این کار سومین رکن از پانساسیلا (پنج آموزه اخلاقی)[3] را نقض میکند. راه فراری از این نیست: آنها آکوسالا کاما (اعمال ناپسند)[4] را به جریان انداختند که نهفقط به خودشان بلکه به خانوادههایشان نیز آسیب رساند. آنها آگاهانه هیجان کوتاهمدت را بر ثبات بلندمدت ترجیح دادند.
سپس سؤال عمیقتر این است: چرا آنها اینقدر رنج میبرند؟ از منظر چهار حقیقت شریف (ساتّاری آریاساسّانی)[5]، رنج (دوکّا) همیشه علتی دارد. و در اینجا، علت، قوانین سختگیرانه یا همسایگان قضاوتگر نیستند. مقصران اصلی تنّا[6] (هوس) و اوپادانا[7] (دلبستگی) هستند. هرچه بیشتر یکدیگر را طلب میکنند، چنگشان را سفتتر میکنند. در اندیشه بودائی، هر جا دلبستگی باشد، اندوه و درد نیز بهناچار وجود دارد. احساس بهدامافتادگی آنها از درهای قفلشده ناشی نمیشود؛ محصول ناتوانیشان در رها کردن چیزیست که میدانند نباید داشته باشند.
سپس، دروغگویی مداوم حاکم میشود. روانشناسی بودائی از یک حالت ذهنی به نام اوداسا-کوکوسا[8] یاد میکند؛ آمیزهای از بیقراری، نگرانی و پشیمانی. گوروف ممکن است آزاد باشد هر جا که میخواهد سفر کند اما در درون، یک فروپاشی عصبی است. فریب، مخفیکاری و زندگی دوگانه؛ همه اینها اضطرابی عمیق و آزاردهنده ایجاد میکند. آن اضطراب، قفس واقعی اوست. او با دیوارها یا قوانین زندانی نشده است؛ او زندانی را از دروغ (موساوادا) و گناه ساخته است. این قفلی است که باز کردنش از هر قانون ازدواج یا آموزه کلیسا بسیار سختتر است. بااینحال، چخوف به نرمی درباره این اضطراب مینویسد، نه بهعنوان یک مجازات بلکه بهعنوان یک فرایند طبیعی که در آن هر انسانی باید با پیامدهای اعمال خود مواجه شود.
آنا سرگیِونا بهطور واقعی نام داستان را به خود اختصاص داده است اما اغلب فقط بهعنوان یک شخصیت فرعی در سفر گوروف با او برخورد میشود. بااینحال اگر دقیقتر نگاه کنیم، او درواقع حتی از گوروف پیچیدهتر و درگیرتر است.
آنا جوان است — در اوایل بیستسالگی — و از دیده شدن بهعنوان یک «زن پست و سقوطکرده» وحشت دارد. شوهرش خیلی بزرگتر از اوست و با او بیشتر مثل یک خدمتکار رفتار میکند تا یک همسر. آنا از نظر عاطفی گرسنه است. او تشنه احترام، درک و محبت واقعی است. وقتی اولین بار درگیر رابطه با گوروف درگیر میشود، مدام گریه میکند و به او میگوید: «من الان زن بدی هستم.» این تمام آنچه که درباره آشفتگی درونیاش باید بدانیم را به ما میگوید. او مدام خودش را قضاوت میکند، حتی وقتیکه به سمت گوروف کشیده میشود.
اما با پیشرفت داستان، آنا قویتر میشود. بعدازاینکه گوروف به مسکو برمیگردد، او شروع به ملاقات مخفیانه با او میکند. با گذشت زمان، دست از عذرخواهی زیاد برمیدارد. آنا بهتدریج این را میپذیرد که احساساتش واقعی هستند. در نقطهای وقتی گوروف از زندگیاش میپرسد، او چیزی قدرتمند میگوید: «مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، زندگی من به زندگی تو گره خورده است.» این حرف یک قربانی منفعل نیست. این حرف زنی است که انتخاب خود را کرده است، حتی اگر انتخابی دردناک باشد.
از منظر بودائی، آنا به همان اندازه گوروف درگیر تنّا و اوپادانا است. اما رنج او با دوز سنگینتری از سرزنش خود آمیخته شده است. و اینجاست که شفقت چخوف بیش از همه میدرخشد: او آنا را نه بهعنوان یک گناهکار بلکه بهعنوان یک انسان معمولی و شکننده نشان میدهد که ضعف خود را میداند و نمیتواند بهکل بر آن غلبه کند. چخوف او را با یک پایان خوش نجات نمیدهد اما او را محکوم هم نمیکند. نویسنده فقط آنا را صادقانه و ملایم، همانگونه که هست، نشان میدهد.
چخوف این داستان را بهگونهای به پایان میبرد که هم درخشان است و هم عمیقاً ناراحتکننده. ما بهعنوان خواننده، بهطور طبیعی انتظار نوعی وضوح داریم؛ شاید آنها گیر بیفتند و مجازات شوند یا شاید سرانجام با هم فرار کنند و تا آخر عمر خوشبخت زندگی کنند. اما چخوف هیچکدام را به ما نمیدهد. او داستان را درست در همان لحظهای قطع میکند که سختترین بخش سفرشان تازه شروع میشود.
همانطور که ناباکوف گفت، اینجا نقطه اوجی وجود ندارد. داستان یکدفعه تمام نمیشود؛ بلکه محو میشود، همانطور که زندگی واقعی محو میشود. چخوف ما را در فضایی عظیم و تهی از عدم قطعیت معلق میگذارد بیآنکه پاسخ سادهای در چشمانداز باشد. او ما را مجبور میکند که مدتها پس از ورق زدن آخرین صفحه، همچنان با سؤالات دستوپنجه نرم کنیم.
از منظر بودائی، این پایان باز حتی تاثیرگذارتر است. این پایان، بازتابی از ایده ویپاکا[9] است؛ پیامدهای کارمایی که سرانجام باید با آنها روبرو شد. آنها نمیتوانند از کاری که کردهاند فرار کنند. هیچ دکمه بازگشت جادویی وجود ندارد؛ هیچ گسست تمیزی از گذشته وجود ندارد. سنگینی انتخابهایشان با آنها میماند و باید آن را با خود بهسوی هر اتفاقی که در پیش است، ببرند.
چخوف به ما پایانبندی نمیدهد زیرا صادقانه بگوییم، زندگی نیز بهندرت به ما پایانبندی میدهد. با باز گذاشتن همهچیز، او مطمئن میشود که این ناراحتی با ما میماند. این همان چیزی است که باعث میشود داستان روزها پس از خواندنش، در ذهنمان باقی بماند.
با نگاه به کل تصویر، «بانو با سگ» چخوف آینهای جلوی انسانهای مدرن میگیرد که سعی میکنند تنهایی خود را از طریق عشق درمان کنند؛ فقط برای این که خود را در حال پرداخت بهای سنگینی در قالب خانوادههای ازهمپاشیده و ثبات نابودشده بیابند. وقتی آن را از دریچه بودیسم بررسی میکنیم، میبینیم که زندان واقعی، جامعه یا قوانین بیرونی نیست. این یک تله درونی است که از هوس، بیمسئولیتی و اعمال ناپسند ساخته شده است.
اما نکته حیاتی اینجاست: چخوف نقش قاضی را بازی نمیکند. او هرگز سوار بر اسب بلندی نمیشود و برای گوروف یا آنا موعظه نمیکند. در عوض، آنها را با شفقتی واقعی نشان میدهد. آنها شرور نیستند. آنها فقط انسانهای معمولی و معیوبی هستند که انتخابهای بهشدت بههمریختهای کردند و اکنون باید با آنها زندگی کنند. این نبوغ چخوف است. او میتواند بدترین وجه یک شخص را به ما نشان دهد و همچنان ما را وادار به همدردی با او کند.
غولهای ادبی مانند گورکی و ناباکوف این عمق را تشخیص دادند زیرا جاودانه است. این داستان هنوز هم امروز ما را تکان میدهد چون تکههایی از خودمان را در این شخصیتها میبینیم. همه ما بین آنچه باید انجام دهیم و آنچه میخواهیم انجام دهیم، دچار دودستگی شدهایم. همه ما احساس بهدامافتادگی کردهایم، حتی وقتی آزاد بودهایم.
بنابراین در پایان، شاید سؤال واقعی بههیچوجه درباره گوروف یا آنا نباشد. شاید درباره خودمان باشد. در زندگی روزمره خود، آیا ما فقط تحت سنگینی نقابها و انتظارات اجتماعی سرگردانیم و بیصدا در قفسهایی که خودمان ساختهایم، زندانی شدهایم؟ یا بین مسئولیتها و خواستههایمان، چقدر صادقانه قدم برمیداریم؟ پاسخ به آن نه در خارج از ذهن ما بلکه در درون خودمان، در انتخابهایی است که هر روز انجام میدهیم.
[1]. kamma: واژهای سانسکریت است که به معنای لغوی «عمل» یا «انجام» میباشد. در سنت بودایی، به عملی اطلاق میشود که با انگیزه و نیت همراه است و به پیامدهای آینده میانجامد. این نیّات، عامل تعیینکنندهای در نوع تولد دوباره موجودات در چرخه پیوسته زایش و مرگ به شمار میروند.
[2]. kāmesu micchācāra
[3].pañcasīla : پانساسیلا واژهای سانسکریت است به معنای «پنج دستور» یا «پنج قانون تربیتی» که مهمترین نظام اخلاقی برای بوداییان به شمار میرود. این دستورات، آییننامه بنیادین اخلاقیاند که پیروان غیرروحانی (عادی) آیین بودا باید به آن پایبند باشند. این پنج دستور عبارتاند از: پرهیز از کشتن موجودات زنده (پاناتیپاتا/pāṇātipātā)، پرهیز از دزدی (آدینادانا/adinnādānā)، پرهیز از رفتار ناشایست جنسی (کامسو میسّاسارا)، پرهیز از دروغگویی (موساوادا/musāvāda) و پرهیز از نوشیدنیهای مستکننده (سورامریا مَجّا-پامادا تّانا). در آموزههای بودایی، این دستورات برای پرورش ذهن و شخصیت و پیشرفت در مسیر رستگاری (سورامرایا ماجاپاماداتانا/Surāmeraya majja-pamādaṭṭhānā) در نظر گرفته شدهاند.
[4]. akusala kamma
[5]. واژهای سانسکریت است که به معنای لغوی «چهار (ساتّاری) حقیقت (سَسّانی) برای والامنشان (آریا)» میباشد. اگرچه در انگلیسی معمولاً به «چهار حقیقت شریف» ترجمه میشود، پژوهشهای جدید نشان میدهد که میتوان آن را بهعنوان «چهار واقعیت برای والامنشان از نظر روحانی» نیز درک کرد. این چهارچوب، زیربنای دکترینال اندیشه بودایی به شمار میرود. در آیین بودا، چهار حقیقت شریف (ساتّاری آریاساسّانی) «حقایق والامنشان (بودا)» هستند، بیانی از چگونگی واقعی امور هنگامیکه بهدرستی دیده میشوند. این چهار حقیقت عبارتاند از:
الف) دوکا (ناآرامی، «رنج»): دوکا ویژگی ذاتی هستی ناپایدار است؛ هیچچیز پاینده نیست و این خود رنجآور است.
ب) سامودایا (ریشه، خاستگاه، ترکیب؛ علت): همراه با این جهان ناپایدار و رنج آن، تشنگی (میل، اشتیاق، تمنّا) و دلبستگی به این هستی ناپایدار و ناخوشایند نیز وجود دارد.
ج) نیرودا (فرونشستن، پایان، مهار): دلبستگی به این جهان ناپایدار و رنج آن را میتوان با مهار یا رهاسازی این تشنگی، برید یا محدود کرد.
د) مَرگا (راه، مسیر، شیوه): راه هشتگانه والا، راهی است که به مهار این خواهش و دلبستگی و رهایی از دوکا میانجامد.
[6]. taṇhā
[7]. upādāna: واژهای سانسکریت است به معنای «سوخت، علت مادی یا بستر و زمینهای که منبع و وسیلهای برای پرانرژی نگهداشتن یک فرایند فعال است». این واژه همچنین مفهومی مهم در آیین بودا به شمار میرود که به «دلبستگی، چسبیدن و گرفتن» اشاره دارد. در آیین بودا، اوپادانا نتیجه تنّاها (تشنگی، اشتیاق سیریناپذیر) در نظر گرفته میشود و بخشی از دوکا (ناخشنودی، رنج و درد) است.
[8]. uddhacca‑kukkucca: واژهای سانسکریت است که به معنای لغوی «ناآرامی و پشیمانی» میباشد. ناآرامی و پشیمانی یکی دیگر از جفتها در میان موانع (پنج مانع ذهنی: کاماساندا/kāmacchanda (کامجویی)، بیارادا/byāpāda (بدخواهی)، تینا میدا/thīna‑middha (سستی و کسالت)، اوداسا کوکوسا (ناآرامی و پشیمانی) و ویسیکیسا/vicikicchā (تردید)) به شمار میرود. هنگامیکه ناآرامی و پشیمانی وجود داشته باشد، ذهن آرامش ندارد. ناآرامی و پشیمانی، انجام کارهای شایسته، ماهرانه و نیک را دچار مانع میسازند و در چنین لحظاتی، هشیاری نسبت به ذهن و بدن نمیتواند وجود داشته باشد.
[9]. واژهای سانسکریت در آیین بودا به معنای «رسیدن» یا «بالیدن» (نتیجهدهی)ِ کارما (در زبان پالی: کَمّه) یا اعمال همراه با نیت است. نظریه کنش کَرمی و نتیجهی آن (کَمّه‑ویپاکه)، باوری محوری در سنت بودایی به شمار میرود.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
فعالیت های این دوفصلنامه بر معرفی و مطالعه درباره جوانب گوناگون فرهنگی و تاریخی کشورهای حاشیه دریای کاسپین و همچنین در ابعادی وسیع تر، بر مناطق آسیای مرکزی، قفقاز و سراسر روسیه و ایران تمرکز دارد
Деятельность этого полугодового журнала сосредоточена на представлении и изучении различных культурных и исторических аспектов стран прикаспийского региона, а также в более широких рамках, охватывающих регионы Центральной Азии, Кавказа и всей России и Ирана
آدرس: رشت، میدان جهاد، کوچه پیک حرفه، ساختمان الماس نگین، واحد 7، کدپستی 4153919612
Адрес: Иран, остан Гилян, г. Решт
площадь Джахад, ул. Пейк-е Нафас
здание «Алмаз-е Негин», кв. 7
Почтовый индекс: 4153919612
تلفن (телефон ):013-32584645 , 09118358643
پست الکترونیک (электронная почта):
info@caspianculturalstudies.ir
استفاده از مطالب این وبسایت با ذکر منبع، آزاد است
Использование материалов этого вебсайта разрешено с указанием источника



.jpg)