



Нарратив иранских казахов
Атрие Чалак
Писательница
Текст рассказывает об истории и идентичности казахов Ирана. В конце 1920-х — начале 1930-х годов многие казахские семьи были вынуждены покинуть родину из-за политики Советского Союза, голода, социального давления и угроз безопасности. Их переселение сопровождалось тяжёлыми испытаниями: потерей имущества, гибелью родственников, разлукой семей и постоянной нехваткой продовольствия. После прибытия в Иран они поселились главным образом в районах Голестана, Гомишана, Ак-Калы и Бендер-Торкемена, где начали новую жизнь, работая на строительстве железных дорог, дорог и в технических профессиях. В тексте также рассматриваются родоплеменная структура казахов, значение традиции «Жеті ата» («семь поколений предков»), получение иранских документов и сохранение этнической идентичности наряду с интеграцией в иранское общество. После обретения Казахстаном независимости часть иранских казахов вернулась на историческую родину или восстановила с ней связи. Сегодня они сохраняют своё культурное наследие и одновременно являются полноценной частью иранского общества.
عطریه چالاک
نویسنده

چند کودک و نوجوان قزاق ایرانی با برج گنبد قابوس در پسزمینه، گلستان، دوره پهلوی
داستان قزاقهای ایران را شاید بتوان از جایی آغاز کرد که هنوز کسی نمیدانست این رفتن، رفتنی برای همیشه است.[1] پیش از آنکه نخستین خانوادهها بار سفر ببندند و راه مرز را در پیش بگیرند، زندگی این قزاقها در سرزمینی دیگر جریان داشت؛ زندگیای که با کوچ، دامداری، زمین، خانواده و دین گره
خورده بود.
قزاقها برای نسلهای بسیار، مردمی کوچنشین و دامدار بودند و جابجایی، بخشی از شیوه زندگیشان به شمار میآمد. زندگی آنان به چراگاه و دام وابسته بود و ماندن در یک نقطه، آنگونه که بعدها در نظام شوروی تحمیل شد، با نظم سنتی زندگی بسیاری از آنان سازگار نبود. حتی خود واژه «قزاق» نیز پیش از آنکه نام یک قوم باشد، در منابع تاریخی با مفاهیمی مانند آزادی، استقلال و کوچ پیوند داشته است.
بنابراین بسیاری از آنان از سرزمین خود رفتند؛ نه برای آنکه جایی تازه برای تجارت یا زندگی بهتر پیدا کنند بلکه چون ماندن، روزبهروز دشوارتر میشد. بسیاری هنگام رفتن هنوز نمیدانستند که قرار است برای همیشه بروند و سرزمینی که در ابتدا فقط مقصدی برای نجات بود، بعدها خانه فرزندان و نسلهای بعدیشان میشد.
اما این نوشته فقط درباره رفتن نیست. آنچه امروز از آن مهاجرت باقی مانده، فقط چند تاریخ و نام و مسیر روی نقشه نیست. پشت هر نام، خانوادهای بوده است؛ پشت هر خانواده، خاطرهای؛ و پشت هر خاطره، بخشی از زندگی مردمی که ناچار شدند خانه خود را ترک کنند و در جغرافیایی تازه، زندگی دیگری بسازند. بخشی از این خاطرات در میان خانوادهها باقی مانده و نسل به نسل منتقل شده است.
در روایتهای خانوادگی که از آن سالها باقی مانده، رفتن بهطور معمول با تصویری مشترک آغاز میشود: خانوادهای که هرچه میتواند جمع میکند و روی شتر و اسب میگذارد. زندگی یکباره به چیزی تبدیل میشود که باید بتوان آن را حمل کرد؛ چند وسیله، مقداری آذوقه، اندکی سرمایه، لباس، وسایل ضروری و گاهی کتابهایی که برای صاحبشان از هر دارایی دیگری ارزشمندتر بودند.
یکی از این روایتها از کودکی حدود نهساله سخن میگوید که همراه خانوادهاش وطن را ترک کرد. پدر او، آتابای، بنا به روایت خانواده مردی اهل دانش بود؛ کتابهای زیادی داشت، قرآن را با خط خودش مینوشت، شعر میسرود و داستان میگفت. مردی که زندگیاش با واژگان و کتاب پیوند خورده بود، حالا باید در شرایطی خانه را ترک میکرد که حتی نمیدانست آیا روزی دوباره به آن بازخواهد گشت.
خانواده راه مرز ترکمنستان را در پیش گرفت و آنچه را داشت با خود برد. اما مسیر خیلی زود نشان داد که مهاجرت قرار نیست فقط یک سفر باشد. شترها، اسبها و بخشی از آذوقهشان هنگام عبور از رودخانه در آب افتادند و از دست رفتند. آنچه قرار بود سرمایه زندگی تازهشان باشد، در آب غرق شد و خانواده با بار کمتر و نگرانی بیشتر به مسیر ادامه داد. کودکان، همراهشان بودند و پشت سرشان نیز خطر و ناامنی قرار داشت؛ بنابراین نمیتوانستند بایستند و برای چیزهایی که از دست داده بودند عزاداری کنند. باید میرفتند. باید بچهها را نجات میدادند. باید از مرزی عبور میکردند که هنوز نمیدانستند پس از آن چه چیزی انتظارشان را میکشد.
در نزدیکی مرز ایران و ترکمنستان، ترس از رسیدن نیروهای شوروی بیشتر شد. خانواده با آن همه بار نمیتوانست سریع حرکت کند و در روایت نقل شده است که برای آنکه بتوانند خود را نجات دهند، تصمیم گرفتند بخشی از داراییهایشان را پنهان کنند. گودالی در خاک کندند و کتابهای آتابای، طلا و نقره و بخشی از سرمایه خانواده را در آن گذاشتند. قرار بود وقتی اوضاع آرام شد، برگردند و همهچیز را دوباره بردارند. شاید همین تصمیم ساده، یکی از روشنترین تصویرها از ذهنیت مهاجران آن روز باشد؛ آنهاهنوز «رفتن» را از «بازگشت» جدا نکرده بودند. هنوز فکر میکردند این وضعیت
در روایتی دیگر، مادربزرگ مادری یکی از راویان حدود هفت سال داشت که همراه پدر و مادرش راهی ایران شد. او هنوز در سنی نبود که بتواند معنای آنچه بر سر خانوادهاش میآمد را بفهمد اما بعدها تمام عمر با خاطره همان سفر زندگی کرد. در مسیر، سربازان شوروی خانواده را متوقف کردند و

تصویری از پتای و آیدجان، دوره پهلوی
هیچ واژهای نمیتواند فاصله میان «کودکی که با پدر و مادرش راه افتاده» و «کودکی که دیگر پدر و مادر ندارد» را توضیح دهد. او پس از آن، همراه قزاقهای مهاجر دیگری راه ایران را ادامه داد. جامعهای که خود از وطن گریخته و چیزی جز زخم و خستگی با خود نداشت، او را تنها نگذاشت. قزاقهای مهاجر او را پذیرفتند و در میان خود جای دادند؛ گویی در آن روزهای سخت، تعلق قومی برای بسیاری فقط یک نام نبود بلکه نوعی مسئولیت در برابر دیگری بود. مردمی که خود زخمی بودند، کودکی زخمیتر را در میان خود گرفتند و او را بزرگ کردند.
یکی دیگر از روایتها از خانوادهای میآید که جدشان مردی عالم بود. او پیش از مهاجرت زندگی به نسبت مرفهی داشت و برای رفتن به ایران، مانند بسیاری دیگر، هزینه زیادی برای تهیه خر و اسب و وسایل سفر پرداخت. انگیزه رفتن برای او فقط وضعیت اقتصادی نبود؛ حفظ دین و نجات فرزندانش نیز اهمیت داشت. خانواده راه افتادند اما در میانه مسیر طوفانی شدید شکل گرفت. شن همهجا را پوشاند و دید تا حد زیادی از بین رفت. در آن آشفتگی، همسر مرد از یک سمت رفت و او از سمت دیگر و به این صورت یکدیگر را برای همیشه گم کردند. آن زن که قرار بود همراه خانواده وارد سرزمین تازه شود، در دل همان طوفان از آنهاجدا شد.
گرسنگی، شاید یکی از تکرارشوندهترین واژگان در تمام این خاطرات باشد. در یکی از روایتها، پیرمردی قزاق از روزهایی سخن میگوید که فقط مادر، خواهر و خودش باقی مانده بودند و چیزی برای خوردن نداشتند. در آن شرایط، مادر خانواده برای اینکه یکی از فرزندانش زنده بماند، ناچار شد دخترش را به خانوادهای از قومی دیگر بسپارد. شاید شنیدن چنین روایتی از فاصله نزدیک به یک قرن، ساده باشد؛ میتوان آن را یک خاطره از گذشته دانست و از کنارش گذشت. اما اگر لحظهای خود را در همان وضعیت تصور کنیم، معنای دیگری پیدا میکند: مادری که مجبور شده میان ماندن فرزندش در کنار خودش و زنده ماندن او یکی را انتخاب کند. این تصمیم نه از سر بیمهری بلکه محصول شرایطی بود که گرسنگی و بیپناهی، انتخابهای انسانی را تا حد ممکن محدود کرده بود. در چنین شرایطی، حتی خانواده نیز گاهی نمیتوانست پناهی کامل باشد.
اینها فقط چند روایت از میان روایتهایی فراوان است که از آن سالها به جا مانده است. در هر خانواده، نامی از کسی باقی مانده که در مسیر از دست رفت؛ کودکی که یتیم شد، زنی که گم شد، خواهری که در آن سوی مرز جا ماند، خانهای که پشت سر گذاشته شد، دامهایی که از دست رفت، کتابهایی که در خاک پنهان شد و خاطره گرسنگی که نسلها بعد هنوز با همان کلمات نقل میشود. گاهی خانوادهها در میانه راه از یکدیگر جدا میشدند؛ کسانی که با هم راه افتاده بودند، بهطور لزوم به یک مقصد نرسیدند.
با این حال، داستان در همینجا تمام نمیشود. شاید اگر تمام روایت قزاقهای ایران را فقط در مهاجرت و رنج خلاصه کنیم، بخشی از حقیقت را از دست بدهیم. آنهافقط مردمی نبودند که از جایی گریختند؛ مردمی بودند که پس از رسیدن، مجبور شدند دوباره زندگی بسازند. شاید درست از همینجا، بخش دیگری از داستان آغاز میشود: روایت کسانی که با وجود تمام چیزهایی که از دست داده بودند هنوز چیزی برای ساختن داشتند.
در روایتهایی که به دست نویسنده رسیده، برخلاف مسیر طولانی و پرماجرایی که بسیاری از خانوادهها آن را به یاد دارند، رسیدن به ایران چندان پررنگ نیست. بیشتر روایتها وقتی به لحظه رسیدن میرسند، خیلی ساده از آن عبور میکنند: قزاقها پس از طی کردن مسیر، وارد ایران میشوند و در میان مردم این منطقه ساکن میشوند. انگار تمام آن راه طولانی، با رسیدن به اینجا ناگهان قطع میشود. نه از لحظه ورود چیزی گفته میشود، نه از نخستین برخوردها و نه حتی از اینکه اولین روزهای حضورشان در این سرزمین چگونه گذشته است. شاید برای نسلی که این اتفاق را دید، مهمترین مسئله دیگر خودِ رسیدن نبود؛ مهم این بود که پس از رسیدن، کجا بمانند و چگونه زندگیای تازه آغاز کنند.
با این حال، در میان آکاوی ها درباره حضور قزاقها در این منطقه نویسنده به روایتی برخورد که تصویر متفاوتی از نخستین روزهای ورود آنهابه ایران ارائه میکرد. بر اساس این روایت، قزاقها در ابتدا در نزدیکی دیوار گرگان که در برخی منابع با نام «دیوار سرخ» یا «مار سرخ» نیز شناخته میشود، میمانند و برای مدتی اجازه ورود به داخل منطقه را پیدا نمیکنند. مردمی که در آن سوی دیوار زندگی میکردند، این تازهواردان را نمیشناختند؛ نه میدانستند چه کسانی هستند و نه میدانستند با چه نیتی آمدهاند. زبان مشترکی هم میان دو طرف وجود نداشت که بتوانند بهسادگی درباره خودشان، سفرشان یا مقصدشان توضیح بدهند.
در ادامه همین روایت گفته میشود که این فاصله چند روز ادامه پیدا میکند تا اینکه مردم محلی بهتدریج درمییابند این گروه تازهوارد قصد آزار و درگیری ندارند. بیگانگانی که ابتدا پشت دیوار مانده بودند، کمکم برای مردم آن سوی دیوار از یک گروه ناشناخته به آدمهایی تبدیل میشوند که فقط جایی برای ماندن میخواهند. در نهایت راه ورودشان باز میشود و آنهاوارد منطقه میشوند؛ جایی که بعدها قرار است بخشی از زندگی و تاریخ خانوادههای قزاق ایرانی در آن شکل بگیرد.
اما این روایت را نمیتوان با اطمینان به تمام خانوادههای قزاق تعمیم داد. در میان روایتهایی که نویسنده جمعآوری ک
شاید دلیل این تفاوت را باید در خود روند مهاجرت جستجو کرد. قزاقهایی که به ایران آمدند، همه در یک زمان و از یک مسیر به این سرزمین نرسیدند. مهاجرت آنهادر طول یک روز یا یک سال اتفاق نیفتاده بود و ورودشان به ایران در فاصلهای از اواخر دهه ۱۹۲۰ تا اوایل دهه ۱۹۳۰ میلادی ادامه داشت. طبیعی است که تجربه نخستین برخورد با ایران برای همه یکسان نباشد. ممکن است گروهی در نقطهای توقف کرده باشند که گروه دیگری هرگز از آن عبور نکرده بودند و ممکن است یک خانواده اتفاقی را به خاطر سپرده باشد که برای خانوادهای دیگر رخ نداده باشد.

عکسی از دختران جوان قزاق ایرانی، دوره پهلوی
قزاقها در نخستین سالهای حضورشان هنوز محلهای به نام قزاقمحله نداشتند و زندگیشان در یک نقطه مشخص جمع نشده بود. خانوادهها در بخشهای مختلف منطقه، از حوالی گمیشان و آققلا گرفته تا بندرترکمن (بندرشاه سابق) ساکن میشدند و زندگی تازهشان را از همانجا آغاز میکردند. برای بعضی، خانهای پیدا میشد و برای بعضی دیگر، ابتدا باید کاری پیدا میشد تا در وهله اول امکان ماندن فراهم شود.
یکی از روایتها، همین سالهای سخت را از زاویه کار بازگو میکند. در آن سالها، جوانان قزاق در ساخت راهآهن بندرترکمن کار میکردند. چند جوان همراه دوستانشان مشغول ساخت راهآهن بودند و بخشهایی از کار را انجام میدادند اما بنا بر این روایت، به دلیل حضور شوروی در این پروژه، حقوقشان همیشه به آنهاپرداخت نمیشد و شرایط کاریشان نیز آسان نبود. در نتیجه برای اینکه بتوانند چیزی برای خانوادههایشان ببرند، گاهی مجبور میشدند میخها و قطعات آهنی را جمع کنند، آنهارا با خود ببرند و بفروشند.
در روایت دیگری، از پدر و عموهایی گفته شد که کار جادهسازی و حفر تونل انجام میدادند. زمین را با کلنگ میکندند و هر روز برای دستمزدی بسیار ناچیز، حدود یک قِران، کار میکردند. کار، سنگین و طولانی بود و چیزی که در پایان روز به خانه میرسید، دستمزدی اندک بود؛ اما همین کارها بخشی از زندگی تازهای شد که خانوادهها مجبور بودند با آن خود را سرپا نگه دارند.
کمکم تصویری از قزاقهای آن سالها شکل میگیرد؛ مردمی که برای ساختن زندگی خود، به مهارتهای خود تکیه میکردند. کارهای فنی، ساختوساز و کار با ابزار، بخشی از تجربه آنهادر سالهای نخست ماندن در ایران بود و بعدها نیز قزاقها بهعنوان مردمانی
همین زندگی روزمره، بهتدریج واژگان، نامها و تع
یکی از این واژگان «بلیش[2]» بود. درباره «بلیش» دو روایت متفاوت وجود دارد. در روایت اول، گفته میشود که این واژه از «بِلْگِش[3]» در زبان قزاقی آمده است؛ واژهای به معنای شخصی است که همهچیز میداند؛ فرد دانا و کاربلد که از پس کارها برمیآید. بر اساس همین روایت، مردم محلی به قزاقها «بلیش» میگفتند زیرا آنهارا افرادی کار بلد میدانستند که از عهده کارهای مختلف برمیآمدند. اما قزاقها خودشان در ابتدا نمیدانستند این کلمه از کجا آمده است و به همین دلیل، آن را نوعی توهین تصور میکردند.

عکس خانوادگی، دوره پهلوی
روایت دوم، داستان دیگری برای این واژه دارد. در این روایت گفته میشود که «بلیش» در اصل همان «بِلس[4]» بوده؛ واژهای که مردم ترکمن به قزاقها میگفتند و معنای آن «آشنا» بوده است. دلیل این نام نیز در همین نزدیکی و همسایگی قدیمی میان قزاقها و ترکمنها است. قزاقها و ترکمنها در طول سالها و نسلها در کنار یکدیگر زندگی کرده بودند و برای یکدیگر مردمی به کل بیگانه نبودند. در گذر زمان، همین «بِلس» در تلفظ تغییر کرده و به شکلی نزدیک به «بلیش» درآمده است.
این دو روایت، هرچند درباره ریشه کلمه با یکدیگر تفاوت دارند اما در یک نقطه به هم میرسند: قزاقها در ابتدا معنایی را که دیگران از این واژه در نظر داشتند، بهدرستی نمیشناختند و آن را توهینآمیز میدانستند. بعدها نیز «بلیش» در بعضی درگیریها میان قومیتها بهعنوان یک واژه توهینآمیز به کار رفت و همین باعث شد معنای آن در ذهن بخشی از مردم تغییر کند.
اما جالبتر از خود این واژه، جایی است که در آن باقی مانده است. در روایتهای مربوط به گرگان گفته میشود محلهای که بعدها به «قزاقمحله» معروف شد، در ابتدا «بلیشمحله» نام داشته است. یعنی پیش از آنکه نام قزاقمحله بر سر زبانها بیفتد، نام دیگری در میان مردم برای اشاره به محل زندگی قزاقها وجود داشت؛ نامی برگرفته از رابطه میان قزاقها و مردمی که در کنارشان زندگی میکردند.
هنگامی که از گذشته قزاقهای ایران صحبت میکنیم، فقط مسئله زمان ورود و مسیر مهاجرت مطرح نیست. خود جامعه قزاق نیز از طایفهها و تیرههای مختلفی تشکیل شده است و شناخت این تقسیمبندیها، بخش دیگری از روند شناخت ما از ریشه خانوادههای قزاق در ایران

تصویری از قالسن و قاتیرا، دوره پهلوی
نویسنده تلاش میکند نام تمام طایفههای قزاق ایران را تا حد امکان ثبت کند؛ با این حال، فهرست کاملتر و جزئیتر طایفهها و شاخههای آنهارا میتوان در نوشتههای مختلف حاجی محمد شادکام درباره قزاقهای ایران و شجرهنامههای آنان دید. در میان قزاقهای ایران، شش سرطایفه شناخته میشود:
سرطایفه قوسای به: تیرههای قادر[15]، تنی[16]، آیدارعالی[17]، جامانآدای[18] و بلی[19] تقسیم میشود. ژِمِنِی نیز به: کدی[20]، وولجاشی[21]، بایبشه[22]، آقبوتا[23]، قاراتوقا[24]، بکمبهت[25]، سلطانآلی[26]، یهسهن[27] و بوکن[28] دستهبندی میشود. مونگال شامل تیرههایی بیشتر میشود که عبارتند از یسگلدی[29]، جاری[30]، قوسقولاق[31]، قرقملتق[32]، کرپه[33]، اَلی[34]، بوقساری[35]، مهدهت[36]، جانبوز[37]، بایبوز[38]، ماتای[39]، مامرتای[40]، جاقاو[41]، بایشاعر[42] و آوز[43]. قونانورْس و بالِقشی هر کدام فقط تیرهای همنام خود دارند. در نهایت، توبِش ازتیرههای: بگی[44]، ووراز/باوبک[45]، ووراز/قوژا[46]، ووراز/زوربای[47]، ووراز/تابنای[48]، شونگای[49]، بابق[50]، قاراش[51]، قامس بای[52]، جانگای[53]، وُتهغول[54]، قارجاو[55] و شگم[56] تشکیل میشود.
همچنین برخی طوایف قزاق در ایران نیز وجود دارند که زیرمجموعه عشیره بزرگ
در میان چیزهایی که درباره ساختار اجتماعی و سنتهای قزاقها وجود دارد، یکی از مفاهیمی که بیش از همه توجه را جلب میکند، «ژتی آتا[62]» است؛ سنتی که در فارسی میتوان آن را «هفت نسل نیاکان» نامید و گاهی برای توضیح سادهترش از تعبیر «هفت پشت» نیز استفاده کرد. ژِتی آتا فقط به معنای حفظ کردن چند نام در شجرهنامه نیست؛ بخشی از فرهنگ شجرهشناسی و شناخت خویشاوندی در میان قزاقهاست. در این سنت، هر فرد باید نام نیاکان پدری خود را تا هفت نسل بداند و این شناخت از کودکی به فرزندان منتقل میشده است. در سنت قزاقی، خویشاوندان تا هفت نسل همچنان نزدیک به شمار میآمدند و ازدواج میان آنان ممنوع بود؛ بنابراین دانستن این هفت نسل، فقط دانستن گذشته یک خانواده نبود بلکه بخشی از نظم اجتماعی و خانوادگی محسوب میشد.
در یکی از روایتها، خانمی از طایفه

تصویری از آندا عروس طایفه کرپه در 25 سالگی، بندرترکمن، دوره پهلوی
راوی برای نشان دادن اینکه این نسبتها در گذشته چقدر جدی گرفته میشد، خاطرهای از سالهای اول زندگی مشترکش تعریف میکرد. او میگفت زمانی که بهتازگی عروس شده بود، در یکی از دیدارهای خانوادگی با یکی از بستگان همسرش روبهرو شد که از طایفه کُرپه بود. او طبق رسم و ادب آن زمان از جا بلند شد تا به او «سَلِم[63]» بدهد اما آن فرد جلویش را گرفت و گفت نیازی نیست به من سَلِم بدهی. این رفتار برای راوی نشانه همان شناخت قدیمی نسبتها بود؛ اینکه افراد از طایفهها و شاخههای مختلف، نسبت خود با یکدیگر را میدانستند و بر اساس همان نسبت، جایگاه و نوع رفتارشان با یکدیگر را تشخیص میدادند.

تصویری از مراسم عروسی قزاقهای ایرانی
بعد از گذشت چندین سال از زندگی قزاقها در ایران، کمکم شرایطی پیش آمد که حضور آنهادر این سرزمین از یک مهاجرت موقت فاصله گرفت و به زندگی دائمی تبدیل شد. نسلهایی در ایران به دنیا آمدند، خانوادهها شکل گرفتند و قزاقهایی که روزی به امید بازگشت
اما گرفتن شناسنامه برای همه آن نسل، تجربهای ساده و یکسان نبود. بسیاری از قزاقها در آن سالها سواد فارسی نداشتند و خواندن و نوشتن فارسی برایشان آسان نبود. به همین دلیل، گاهی چند نفر از دوستان با هم برای گرفتن شناسنامه میرفتند و گاهی چند نفر از یک خانواده یا خویشاوندان همراه یکدیگر راهی میشدند. در بعضی روایتها، همین همراه شدنها باعث شده بود که انتخاب نام خانوادگی نیز به شکلی اتفاقی و جمعی شکل بگیرد.
یکی از راویان تعریف میکرد که زمانی پدربزرگش برای گرفتن شناسنامه رفته بود، در آنجا چند نفر از دوستانش را دیده و از آنهاپرسیده بود: «شما چه فامیلی
با وجود تمام این تفاوتها، نام خانوادگی ثبتشده در شناسنامه بهطور لزوم همان چیزی نیست که هویت طایفهای یک قزاق را مشخص میکند. قزاقهای ایرانی حتی اگر نام
بهعنوانمثال، بر اساس سنت ژِتی آتا، ازدواج میان دو نفر از یک طایفه، مانند «بِگِی با بِگِی»، میتواند به دلیل نزدیکی نسبی و خویشاوندیشان پذیرفته نباشد؛ اما ازدواج دو نفر با نام خانوادگی یکسان، بهعنوانمثال «شادکام با شادکام»، بهطور لزوم چنین مشکلی ندارد. زیرا «شادکام» یک نام خانوادگی ثبتشده است و یکسان بودن آن به این معنا نیست که هر دو نفر بهطور حتم از یک طایفه یا یک شاخه خانوادگی باشند. ممکن است این نام خانوادگی در سالهای شناسنامه گرفتن، به دلایل مختلف برای خانوادههایی انتخاب یا ثبت شده باشد که از نظر طایفهای هیچ ارتباط نزدیکی با یکدیگر نداشتهاند.
با گرفتن شناسنامه، قزاقها بهطور رسمی در شمار ایرانیان قرار گرفتند و به مرور، زندگیشان بیش از پیش در ساختار اجتماعی ایران گره خورد. نسلهایی که پس از آن در ایران به دنیا آمدند، دیگر این سرزمین را نه فقط محل زندگی بلکه خانه خود میدانستند. امروز قزاقهای ایران، مانند دیگر شهروندان ایرانی، از حقوق و امکانات شهروندی برخوردارند؛ در مدارس ایران درس میخوانند، در دانشگاهها ادامه تحصیل میدهند و در بخشهای مختلف جامعه فعالیت میکنند.
امروز اگر در میان قزاقهای ایران بگردیم، آنهارا در شغلها و مسیرهایی مختلف میبینیم؛ از معلم و مهندس گرفته تا پزشک، نویسنده، شاعر، هنرمند، کارمند، کارآفرین و بسیاری مشاغل دیگر. قزاق بودن برای آنها بهطور لزوم به معنای جدا بودن از جامعه اطراف نیست؛ برعکس، بیشترشان در همان مدارسی درس خواندهاند که همکلاسیهای فارسزبانشان در آن حضور داشتهاند، در محیطهای کاری مختلف با مردم دیگر شهرها و قومیتها همراه شدهاند و دوستیها و روابط خانوادگی و اجتماعی گستردهای با فارسیزبانان پیدا کردهاند.

تصویری از باتمر و جوجمن، دوره پهلوی
یکی از نخستین روایتهایی که در آغاز این پژوهش به دست نویسنده رسید، خاطره
ایری گفته بود تا شهر تورکمنباشی[65] ترکمنستان راه را بلد است و از آنجا به بعد، باید از مردم بپرسند. راوی نیز برای بار اول بود که از آن مسیر میرفت. نه موبایلی بود، نه مسیریابی و نه نقشهای که بتوانند با آن راه را پیدا کنند. قرار گذاشتند تا تورکمنباشی با هم بروند و باقی مسیر را، به قول خودشان، «سؤالکنان» ادامه دهند. سرانجام به مرز قزاقستان رسیدند اما آنجا از آنهاویزا خواستند. هیچکدام ویزا نداشتند و تصور کرده بودند چون بارشان برای آکتائو است، نیازی به آن ندارند.
در همان مرز، یکی از مأموران از او پرسید که آیا قزاق است یا نه. گفت بله و اضافه کرد که از طایفه کرپه است. مأمور گفته بود شانس آورده که رئیس آنجا هم کرپه است و او را پیش رئیس برده بود. شاید آن روز، میان مرز دو کشور، نام همان طایفهای که او سالها در ایران با آن شناخته میشد، راهش را باز کرد. رئیس به آنهانامهای داده بود تا کسی تا رسیدن به آکتائو مانعشان نشود؛ فقط باید بار را خالی میکردند و زود برمیگشتند و برای سفر بعدی، باید ویزا میگرفتند.
به آکتائو که رسیدند، همان ابتدای شهر تابلوی ورود کامیون ممنوع را دیدند و در محوطهای خاکی ماشین را پارک کردند. همراه ترکمنش از راوی خواست چون قزاق است و زبان میداند، با آدرسی که روی بارنامه نوشته شده برود و صاحب بار را پیدا کند. او نیز آدرس را به راننده تاکسی نشان داده و وارد شهر شد. اما خیلی زود معلوم شد آدرس درست نیست. هر کسی که آدرس را میدید، میگفت چنین شخصی را نمیشناسد. از یک مغازه به شماره تلفن صاحب بار زنگ زد اما آن نیز اشتباه بود. پس از حدود یک ساعت سرگردانی، تصمیم گرفت به کامیون برگردد و تازه همانجا متوجه شد خودش هم نمیداند کامیون کجاست.
در کشوری غریب و شهری غریب، بدون موبایل و نقشه، گم شدن ساده بود. نه آدرس محل پارک را میدانست و نه حتی از راننده تاکسی پرسیده بود که از کدام سمت شهر آمدهاند. تنها چیزی که در جیبش داشت، آدرسی قدیمی از اقوامش بود؛ آدرسی که از دوران نامهنگاری میان خانوادههایشان نگه داشته بود. خانوادهای از اقوام او که از همان ابتدا در قزاقستان مانده بودند. آدرس را به پلیسی نشان داد و او راه منزل را به راوی نشان داد. رفت، ساختمان را پیدا کرد، به طبقه سوم رسید و در زد اما کسی در را باز نکرد. خسته و ناامید پایین آمد و روی نیمکتی چوبی نشست.
نیم ساعت بعد، یک
آن سفر قرار بود فقط برای رساندن یک بار باشد اما در میان تمام راههای ناآشنا و آدرسهای اشتباه، او را به بخشی از خانوادهاش رساند که سالها پیش در همان سرزمین مانده بودند. آن روزها راه قزاقستان برای بسیاری از قزاقهای ایران هنوز ناشناخته بود؛ راهی که باید با پرسیدن از دیگران و نگه داشتن یک آدرس قدیمی در جیب پیدا میشد. اما مدت زیادی نگذشت که این راه برای تعداد بیشتری از قزاقهای ایران باز شد.
شوروی فروپاشید و قزاقستان به کشوری مستقل تبدیل شد. دولت تازه قزاقستان از قزاقهایی که در کشورهای دیگر زندگی میکردند دعوت کرد تا به سرزمین مادری بازگردند. برای قزاقهای ایران، این دعوت فقط خبر استقلال کشوری در آن سوی دریای کاسپین نبود. راهی بود که بعد از سالها، دوباره به سوی گذشته باز میشد.
به گفته
اما رفتن به قزاقستان برای بسیاری از راویان، لحظهای بود که تصورشان از سرزمین مادری شکل دیگری پیدا میکرد. تا پیش از آن، قزاقی را در خانه و محله و میان دوستان همزبانشان میشنیدند. یکی از راویان میگفت در ایران عادت داشت زبان قزاقی را فقط در همین جمعهای کوچک بشنود و وقتی برای نخستین بار وارد فرودگاه قزاقستان شد و دید همه اطرافش قزاقی حرف میزنند، شوکه شده بود. نمیتوانست این صحنه را عادی بداند. زبانی که تا آن روز برایش زبان خانه و خانواده بود، آنجا از در و دیوار و دهان همه آدمهای اطرافش شنیده میشد.
برای راوی دیگری، نخستین مواجهه بیشتر با چهرهها بود. در ایران به دیدن آدمهای غیرقزاق در بازار و خیابان عادت کرده بود و حالا برای نخستین بار، خودش را در جایی میدید که بیشتر آدمهای اطرافش چهرههای قزاق داشتند. خودش میگفت هم هیجانزده شده بود و هم متعجب. چیزی که در ایران برای او بخشی از یک جامعه کوچک بود، در قزاقستان به چهره طبیعی و گسترده یک کشور تبدیل شده بود.
اما همانطور که شباهتها زیاد بودند، تفاوتها نیز اندک نبودند. چند نسل زندگی در ایران، روی قزاقهای ایران
ایران و قزاقستان، با اینکه از دو سوی دریای کاسپین به هم نزدیکاند، دو سرزمین با تاریخ و زندگی متفاوتاند. ما در ایران، قزاقی را در کنار فارسی حفظ کردهایم، در محلهها و خانههایمان به زبان خودمان حرف زدهایم اما در دل جامعهای ایرانی بزرگ شدهایم. بخشی از فرهنگ روزمره ما، از شیوه حرف زدن گرفته تا روابط اجتماعی و سبک زندگی، ایرانی شده است. در مقابل، قزاقستان سرزمینی است که در کنار فرهنگ قزاقی، حضور فرهنگ روسی نیز در آن دیده میشود. شاید برای همین است که وقتی به آنجا میرویم، در بعضی چیزها احساس آشنایی میکنیم و در بعضی مسائل، تفاوتها بیشتر از چیزی است که تصور میکردیم.
امروز، دانشجویان زیادی از میان قزاقهای ایران در دانشگاههای قزاقستان درس میخوانند. بعضی پس از پایان تحصیل میمانند و بعضی دیگر دوباره برمیگردند. خانوادهها همچنان به دیدار هم میروند و نسل جدید، رابطهاش با قزاقستان را دیگر فقط از میان خاطرات پدربزرگها و مادربزرگها نمیشناسد. آنهاخودشان میروند، زندگی میکنند، درس میخوانند و تجربه میکنند.
.png)
مراسم سومین سالروز بازگشت قزاقهای ایرانی به قزاقستان
قزاقستان برای بعضیها محل زندگی است برای بعضیها خانه اقوام برای بعضیها مقصد تحصیل و برای بعضی دیگر، سرزمینی که هنوز در آرزوی دیدنش هستند. اما برای همه ما پس از این همه سال، دیگر فقط نام کشوری در آن سوی دریای کاسپین نیست. نسلهای پیش از ما راهی از آن به سوی ایران گشودند و امروزه،
[1]. نویسنده، نسخهای کاملتر و بسیار گیرا از روایتهای این مقاله و فراز و نشیبهای زندگی قزاقهای مهاجر و ایرانی را در آینده نزدیک در کتابی جذاب منتشر خواهد کرد.
[2]. Belish
[3]. bilgish / білгіш
[4]. Beles
[5]. Aday / Адай
[6]. Baiuly / Байұлы
[7]. Kishi juz / Кіші жүз
[8]. در ساختار سنتی قوم قزاق، قزاقها به سه اتحادیه بزرگ قبیلهای یا «ژوز» تقسیم میشوند: اردوی بزرگ یا اولو ژوز (Ұлы жүз /Great Horde )، اردوی میانه یا اورتا ژوز (Middle Horde / Орта жүз) و اردوی کوچک یا کیشی ژوز (Little Horde / Кіші жүз).
[9]. Qosay / Қосай
[10]. Jemeney / Жеменей
[11]. Moñğal / Моңғал
[12]. Qunanorys / Құнанорыс
[13]. Töbeş / Төбеш
[14]. Balyqşy / Балықшы
[15]. Qadyr / Қадыр
[16]. Tıney / Тіней
[17]. Aidaraly / Айдаралы
[18]. Jaman Aday / Жаман Адай
[19]. Bäli / Бәли
[20]. Kedey / Кедей
[21]. Oljashy / Олжашы
[22]. Bäibishe / Бәйбіше
[23]. Aqbota / Ақбота
[24]. Qaratoqa / Қаратоқа
[25]. Begimbet / Бегімбет
[26]. Soltanaly / Солтаналы
[27]. Esen / Есен
[28]. Böken / Бөкен
[29]. Eskeldi / Ескелді
[30]. Jary / Жары
[31]. Qosqulaq / Қосқұлақ
[32]. Qyryqmyltyq / Қырықмылтық
[33]. Körpe / Көрпе
[34]. Äli / Әлі
[35]. Boqsary / Боқсары
[36]. Medet / Медет
[37]. Janboz / Жанбоз
[38]. Baiboz / Байбоз
[39]. Matai / Матай
[40]. Mamyrtai / Мамыртай
[41]. Jaqau / Жақау
[42]. Baishağyr / Байшағыр
[43]. Öbez / Өбез
[44]. Begei / Бегей
[45]. Baubek / Баубек
[46]. Qoja / Қожа
[47]. Zorbay / Зорбай
[48]. Tabynai / Табынай
[49]. Şoñai / Шоңай
[50]. Babıq / Бабық
[51]. Qaraş / Қараш
[52]. Qamysbai / Қамысбай
[53]. Janai / Жанай
[54]. Öteğūl / Өтеғұл
[55]. Qarjau / Қаржау
[56]. Shegim / Шегім
[57]. Jappas / Жаппас
[58]. Ysyq / Ысық
[59]. Tabyn / Табын
[60]. Beriş / Беріш
[61]. Qarakesek / Қаракесек
[62]. Jeti ata / Жеті ата
[63]. Sälem / Сәлем
[64]. Aqtau / Ақтау
[65]. Türkmenbaşy / Түркменбашы
[66]. Jañaözen / Жаңаөзен
فعالیت های این دوفصلنامه بر معرفی و مطالعه درباره جوانب گوناگون فرهنگی و تاریخی کشورهای حاشیه دریای کاسپین و همچنین در ابعادی وسیع تر، بر مناطق آسیای مرکزی، قفقاز و سراسر روسیه و ایران تمرکز دارد
Деятельность этого полугодового журнала сосредоточена на представлении и изучении различных культурных и исторических аспектов стран прикаспийского региона, а также в более широких рамках, охватывающих регионы Центральной Азии, Кавказа и всей России и Ирана
آدرس: رشت، میدان جهاد، کوچه پیک حرفه، ساختمان الماس نگین، واحد 7، کدپستی 4153919612
Адрес: Иран, остан Гилян, г. Решт
площадь Джахад, ул. Пейк-е Нафас
здание «Алмаз-е Негин», кв. 7
Почтовый индекс: 4153919612
تلفن (телефон ):013-32584645 , 09118358643
پست الکترونیک (электронная почта):
info@caspianculturalstudies.ir
استفاده از مطالب این وبسایت با ذکر منبع، آزاد است
Использование материалов этого вебсайта разрешено с указанием источника



.jpg)