



Бесик — колыбель, вскормившая целый народ
Зохре Имани Гандже
Писательница
Бесик — традиционная казахская колыбель, которая является не только местом для сна ребёнка, но и важным символом исторической памяти, культуры и мировоззрения казахского народа. Созданный в условиях кочевой жизни, бесик сочетал практичность, безопасность и продуманную конструкцию, позволяя заботиться о младенце даже в суровом климате степи. Вокруг колыбели сформировался целый комплекс обрядов: шильдехана, обряд сорокового дня (Кыркынын шыгару), праздник укладывания ребёнка в колыбель (Бесик той) и обряд первых шагов (Тусау кесу). Эти традиции отражают синтез древних тенгрианских и шаманских представлений с исламской суфийской культурой и укрепляют связи ребёнка с семьёй и обществом. Несмотря на урбанизацию и влияние современной жизни, бесик не исчез из казахской культуры. Сегодня он воспринимается как живое культурное наследие и один из символов национальной идентичности Казахстана.
زهره ایمانی گنجه
نویسنده
در فرهنگ ملتهای کوچنشین آسیای مرکزی هیچ شیء ساختهدست انسانی به اندازه گهواره، بار معنایی و قداست ندارد. گهواره فقط بستری برای خواباندن کودک نیست؛ نخستین جهانِ اوست، نخستین آغوشی که پس از آغوش مادر او را در بر میگیرد و نخستین مکانی که در آن، صدای لالایی، بوی گیاهان دودشده و زمزمه دعاها با هم درمیآمیزند تا کودکی را به جهان معرفی کنند. در میان قزاقها، این شیء مقدس نامی کهن دارد: بِسیک.[1]
بسیک، در نگاه نخست فقط گهوارهای چوبی است؛ اما اگر با دقت بیشتری به آن بنگریم، درمییابیم که در پس این ساختار ساده، قرنها تجربه زیستی، دانش بومی، باورهای اسطورهای و مهندسی هوشمندانه یک ملت کوچنشین نهفته است. قزاقها هزاران سال در دشتهای پهناور استپ زیستهاند؛ سرزمینی که زمستانهای آن بیرحم و تابستانهایش سوزان است، دنیایی که خانه هر روز جابهجا میشد و زندگی بر پشت اسب جریان داشت. در چنین جهانی، گهواره باید همزمان چند نقش را ایفا میکرد: پناهگاه کودک در برابر سرما، حافظ او در برابر ارواح ناشناخته، وسیلهای سبک برای کوچ و در عین حال، نمادی از تداوم نسل و پیوند خانواده.
از همین رو بسیک برای قزاقها هرگز فقط یک وسیله نبوده است. آنها گهواره را موجودی زنده میدانستند که روح دارد، خاطره دارد و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. در بسیاری از خانوادههای سنتی هنوز بسیکی وجود دارد که هفت پشت خانواده در آن بزرگ شدهاند و هر یک از آنها بخشی از روح و برکت خود را در چوبهای آن به یادگار گذاشتهاند. این باور که «بسیک نباید دور انداخته شود» فقط عادتی فرهنگی نیست؛ ریشه در جهانبینی عمیقی دارد که در آن، اشیای مقدس، حامل حافظه جمعی یک قوم هستند.
پیرامون بسیک، آیینهایی شکل گرفته است که شاید در نگاه انسان امروزی، ساده یا حتی خرافی به نظر برسند اما در حقیقت هر یک از آنها، پاسخی هستند به اینکه چگونه از موجودی به این شکنندگی مراقبت کنیم؟ چگونه او را به جهان معرفی کنیم؟ چگونه از او در برابر آنچه نمیبینیم، محافظت کنیم؟
آیینهایی مانند شیلدهخانا[2]، قِرقِنان شیقارو[3]، بسیک تُی[4] و توسائو کِسو[5]، هر یک گامهایی هستند از سفری بلند؛ سفری که از نخستین لحظه تولد آغاز میشود و تا نخستین گامهای کودک ادامه مییابد.
آنچه این مجموعه آیینها را از یک سنت محلی صرف فراتر میبرد، تلاقی دو جهانبینی در دل آنهاست: از یک سو، ریشههای کهن تنگریگرایی[6] و شمنیسم[7] آسیای مرکزی که در آن، طبیعت، آتش، آب و باد، همگی موجوداتی مقدس و دارای روح هستند و از سوی دیگر، تأثیرات اسلام صوفیانه[8] که پس از قرنها زیستن در کنار هم با باورهای بومی درآمیخته و لایهای تازه به این آیینها افزوده است. نتیجه این تلاقی، فرهنگی است که در آن، مادربزرگی قزاق میتواند هم بسمالله بگوید و هم گهواره را با دود گیاه مقدس آدراسپان[9] (اسپند وحشی) پاک کند؛ بدون آنکه میان این دو، تعارضی احساس کند.
با این حال، بسیک و آیینهای پیرامون آن، امروز در آستانه آزمونی تاریخی قرار گرفتهاند: زندگی شهری، آپارتماننشینی، تختهای صنعتی کودک و شتاب زندگی مدرن، جایگاه سنتی این گهواره را در بسیاری از خانههای قزاقستان به چالش کشیده است. بسیاری از مادران جوان امروزی، بسیک را دیگر یک ضرورت نمیدانند و آن را با گهوارههای صنعتی وارداتی جایگزین کردهاند. اما در همین حال، جریانی تازه نیز در حال شکلگیری است؛ جریانی که با هدف احیای هویت ملی، بازگشت به بسیک را نه بهعنوان شیئی نوستالژیک بلکه بهعنوان بخشی از هویت زنده قزاقی ترویج میکند. هنرمندان، پژوهشگران و حتی سیاستگذاران فرهنگی، امروز بسیک را یکی از نمادهای هویت ملی میدانند و آیین بسیک تُی در سال ۲۰۲۳ در فهرست میراث فرهنگی ناملموس قزاقستان به ثبت رسیده است.
این نوشتار تلاش میکند تا با نگاهی دقیق و در عین حال روایی، خواننده را به سفری در دل این گهواره چوبی ببرد؛ گهوارهای که در ظاهر ساده اما در ژرفای خود، حامل قرنها تاریخ، باور و هویت یک ملت است. در ادامه، نخست به ساختار و مهندسی بسیک خواهیم پرداخت و سپس یک به یک، آیینهای پیرامون آن را از لحظه تولد تا نخستین گامهای کودک بررسی خواهیم کرد. در پایان نیز نگاهی خواهیم داشت به سرنوشت این میراث کهن در قزاقستان امروز؛ سرزمینی که میان سنت و مدرنیته، در پی یافتن راهی برای زنده نگاهداشتن روح خویش است.
ساختن بسیک هرگز کار نجاران معمولی نبود. در جامعه سنتی قزاق، استادکارانی وجود داشتند به نام بسیکچی[10]؛ افرادی که تمام عمر خود را وقف ساخت این گهواره میکردند و راز و رمزهای هنر خویش را از نسلی به نسل دیگر منتقل میساختند. بسیکچی، پیش از آنکه دست به کار شود، ابعاد بدن نوزاد را به دقت اندازه میگرفت و بر اساس آن، گهوارهای میساخت که همچون لباسی متناسب، در طول ماههای نخست زندگی بر تن او بنشیند. این حرفه، در گذر زمان به هنری مقدس بدل شد زیرا در باور عمومی، بسیکی که با دستان یک استاد واقعی ساخته میشد، برکت و سلامت را نیز به کودک منتقل میکرد.
انتخاب چوب برای ساخت بسیک، خود یک علم بود. بهطور معمول از چوب درخت بید، ارس یا کاج استفاده میشد؛ چوبهایی که ویژگیهایشان درست با نیازهای زندگی کوچنشینی هماهنگ بود. چوب بید سبک، انعطافپذیر و در برابر تکانهای شدید مقاوم بود؛ ویژگیای حیاتی برای گهوارهای که قرار بود ساعتها بر پشت اسب یا شتر، در راههای ناهموار استپ، جابهجا شود. افزون بر این، در باور کهن قزاقها، چوب بید خاصیتی معنوی نیز داشت و میتوانست رطوبت، انرژیهای منفی و حتی چشمزخم را از کودک دور نگه دارد. گهواره باید طوری طراحی میشد که اگر در میانه راه، پای اسب میلغزید یا بار شتر جابهجا میشد، کوچکترین آسیبی به نوزاد نرسد.
اما شگفتانگیزترین وجه بسیک، نه در ظاهر آن بلکه در ساختار پنهان و مهندسی داخلیاش نهفته است. در زمستانهای استخوانسوز استپ، آنجا که دما گاه تا منفی چهل درجه کاهش مییافت، شستن مداوم نوزاد یا تعویض پیوسته کهنه، به معنای دعوت مستقیم از سرماخوردگی و بیماریهای کشنده بود. کوچنشینان قزاق برای حل این معضل، نظامی طراحی کرده بودند که حتی امروز نیز پژوهشگران را به تحسین وامیدارد. در کف بسیک، سوراخی تعبیه و لولهای چوبی یا استخوانی به نام شومِک[11] به بدن نوزاد وصل میشد.
نکته حیرتانگیز اینکه شکل و زاویه شومِک برای نوزاد پسر و دختر به کل متفاوت ساخته میشد تا با آناتومی بدن هر یک هماهنگ باشد. ادرار از طریق این لوله به ظرفی سفالی یا چوبی به نام توبِک[12] سرازیر میشد که در زیر گهواره جای میگرفت و درونش را با خاکستر گرم یا خاک خشک پر میکردند. خاکستر، همچون یک جاذب طبیعی هم بو را میگرفت و هم رطوبت را جذب میکرد. نتیجه این ابتکار، آن بود که نوزاد ساعتها خشک و گرم باقی میماند؛ بیآنکه نیازی به کهنهشویی در سرمای طاقتفرسای استپ باشد.
مسئله بعدی که ذهن سازندگان بسیک را به خود مشغول میکرد، امنیت نوزاد در طول کوچهای طولانی بود. هنگامی که ایل بار میبست و راه میافتاد، بسیک را بر پشت اسب یا شتر میبستند و کیلومترها در دشتهای ناهموار حرکت میکردند. برای آنکه نوزاد در تکانهای سخت مسیر سقوط نکند و ستون فقرات ظریفش آسیب نبیند، او را با نوارهای پارچهای پهنی به نام تارتپا[13] به گهواره میبستند. طب سنتی قزاق باور داشت این بستن ملایم، فوایدی فراتر از حفظ نوزاد در جای خود دارد؛ به اعتقاد آنان، این کار موجب میشد پاهای کودک صاف و قوی رشد کند و در آینده از انحراف استخوانها در امان بماند. روی گهواره نیز روپوشهای ظریفی به نام ژابو[14] میکشیدند؛ در زمستان از جنس نمد ضخیم و در تابستان از پارچههای نازک نخی. این پارچهها به طور معمول با نقشهای سنتی همچون «شاخ قوچ» تزئین میشدند؛ نمادی که در فرهنگ استپ نشانهای از قدرت، برکت و دور کردن چشمبد به شمار میرفت.
بدین ترتیب، بسیک فقط گهواره چوبی ساده نبود؛ بلکه حاصل قرنها تجربه، مشاهده و خرد جمعی مردمانی بود که در سختترین شرایط اقلیمی، راهی برای حفظ کوچکترین اعضای قبیله خود یافته بودند. هر جزء از این گهواره، از انتخاب چوب گرفته تا نقشهای روی پارچه، حکایتی از نگاهی هوشمندانه به زندگی داشت؛ نگاهی که در آن هیچ چیز اتفاقی نبود و هر تصمیم، ریشه در دانش نسلهای پیشین داشت.
در فرهنگ قزاق، لحظه تولد پایان یک انتظار نیست؛ آغاز یک آیین چهل روزه است. مردمان استپ باور داشتند که نوزاد در نخستین چهل روز زندگی خود هنوز به کل به این جهان تعلق ندارد؛ روحش میان دو دنیا در نوسان است و همین ویژگی، او را در برابر آنچه چشم انسان نمیبیند، آسیبپذیر میکند. از همین رو، این چهل روز، دورهای مقدس و پرمخاطره محسوب میشد؛ دورهای که در آن، کودک و مادر هر دو نیازمند مراقبتهای ویژه بودند و خانواده، آیینهایی بهجا میآورد تا نوزاد را به سلامت به دنیای زندگان بسپارد. این دوره در فرهنگ قزاق نامی خاص دارد: شیلده.[15]
نخستین جشن این دوره، شیلدهخانا نام دارد؛ آیینی که در همان روزهای نخست پس از تولد برگزار میشود. در گذشته، همسایگان، بستگان و زنان سالخورده روستا به خانه نوزاد میآمدند تا هم به مادر تازهزا نیرو بدهند و هم با حضور خود، از کودک در برابر ارواح ناخوانده محافظت کنند. باور بر این بود که در روزهای نخست، ارواحی به نام آلباستی[16]، موجوداتی خبیث در باور کهن ترک - مغولی، ممکن است به سراغ نوزاد بیایند و آرامش او را بربایند. برای همین، خانواده در طول چهل شب اول، چراغ خانه را خاموش نمیکرد. آتش، در جهانبینی قزاقها، مقدس و نگهبان بود؛ شعلهای که تا صبح میسوخت هم گرمای فیزیکی برای نوزاد فراهم میکرد و هم سپری معنوی در برابر تاریکی میساخت.
در طول این چهل روز، نوزاد از چشم غریبهها پنهان میماند. مادر او را جز به نزدیکترین اعضای خانواده نشان نمیداد و اگر مهمانی از راه میرسید، پیش از آنکه به کودک نزدیک شود، باید دستان خود را بر شعله آتش میگرفت یا از دود گیاه مقدس آدراسپان میگذشت. این آیین ساده، در حقیقت نوعی «پاکسازی معنوی» بود؛ باور به اینکه هر انسانی ممکن است ناخواسته چیزی از دنیای بیرون با خود بیاورد که برای نوزاد شکننده، سنگین و خطرناک باشد. مادربزرگها که نقش نگهبانان اصلی این آیینها را بر عهده داشتند، با دقت مراقب بودند که هیچکسی این قواعد نانوشته را زیر پا نگذارد.
اما اوج این دوره چهل روزه، در روز چهلم فرا میرسید؛ روزی که به نام قرقنان شیقارو شناخته میشود و ترجمه تحتاللفظی آن «بیرون آمدن از چهل» است. در این روز، خانواده باور داشت که کودک سرانجام بهطور کامل به جهان زندگان پیوسته و از خطرات دوره گذار عبور کرده است.
برای بزرگداشت این لحظه، آیینی برگزار میشد که ریشه در باورهای کهن آسیای مرکزی داشت و امروز نیز در بسیاری از خانوادههای قزاق، بهویژه در مناطق روستایی، همچنان اجرا میشود. مادربزرگ یا زنی سالخورده و باتجربه، چهل قاشق آب پاک و خنک را در ظرفی مسی میریخت. در برخی مناطق، به این آب، سکههای نقره، دانههای نمک و گاه انگشتری طلا نیز میافزودند؛ نقره برای پاکی، نمک برای دور کردن نیروهای پلید و طلا برای برکت.
سپس نوزاد را برهنه در آغوش میگرفتند و به آرامی، قاشق به قاشق، این آب را بر بدنش میریختند. با هر قاشق، دعایی زیر لب زمزمه میشد؛ دعاهایی برای سلامت، طول عمر، بخت و اقبال کودک. آب چهل قاشقی، در باور قزاقها، نمادی از پاکسازی نوزاد از باقیمانده انرژیهای دوره چهل روزه و آمادگی او برای ورود رسمی به دنیای زندگان بود. پس از پایان شستشو، موهای نوزاد را برای نخستین بار میتراشیدند. این کار نیز معنایی نمادین داشت: موهایی که کودک با آن به دنیا آمده بود، متعلق به دنیای پیشین محسوب میشد و باید کنار گذاشته میشد تا موهای تازه، در دنیای جدید بروید. این نخستین موها را دور نمیانداختند؛ در پارچهای میپیچیدند و در جایی امن نگه میداشتند زیرا باور بر این بود این تارها همچنان بخشی از روح کودک هستند.
ناخنهای نوزاد نیز در همین روز برای نخستین بار کوتاه میشد. کسی که این کار را انجام میداد، به طور معمول زنی نیکسرشت و خوشقدم از میان بستگان بود زیرا در باور عامیانه، خصلتهای اخلاقی این فرد به کودک منتقل میشد. پس از این آیین، خانواده و همسایگان دور هم جمع میشدند و ضیافتی برپا میکردند. در این ضیافت، نان تازه پخته میشد، گوشت بره کباب میشد و مهمانان با هدایای کوچکی برای نوزاد، حضور مییافتند؛ لحظهای شاد و جمعی که در آن، کودک به طور رسمی از سوی جامعه پذیرفته میشد و نامش، از این پس در میان بزرگسالان به زبان میآمد.
نکته درخور تأمل در آیین قرقنان شیقارو، پیوند عمیق آن با نگاه قزاقها به مفهوم «گذار» است. در این فرهنگ، زندگی مجموعهای از عبورهای مقدس محسوب میشود؛ گذار از دنیای پیشین به جهان زندگان، گذار از کودکی به بلوغ، گذار از تجرد به تأهل و در نهایت، گذار از این جهان به جهان دیگر. هر یک از این عبورها، آیین ویژه خود را دارد و آیین چهل روز، نخستین حلقه از این زنجیره است. کودکی که این چهل روز را به سلامت پشت سر میگذاشت، در نگاه جامعه، دیگر یک نوزاد شکننده و متعلق به دنیای غیب نبود؛ بلکه عضوی رسمی از قبیله، خانواده و سرزمین محسوب میشد. حالا نوبت آن بود که جشنی بزرگتر برپا شود؛ جشنی که در آن، این عضو تازه، بهطور رسمی در گهواره خود جای میگرفت.
اگر آیین چهل روز، لحظه ورود نوزاد به دنیای زندگان بود، بسیک تُی لحظه ورود او به آغوش گهواره است. این جشن، یکی از باشکوهترین و اصیلترین آیینهای خانوادگی در فرهنگ قزاق به شمار میآید و در گذشته، خانوادهها ماهها پیش از آن، تدارک میدیدند. بسیک تُی به طور معمول پس از پایان دوره چهل روزه برگزار میشد؛ زمانی که خانواده مطمئن میشد کودک از خطرات دوره گذار عبور کرده و آماده گام نهادن به مرحله تازهای از زندگی است. در این جشن، نوزاد برای نخستین بار بهطور رسمی در بسیک قرار میگرفت و این لحظه، برای مادر و پدر، اهمیتی بهمراتب بیش از آیینی ساده داشت.
پیش از هر چیز، خانواده باید تصمیم میگرفت که چه کسی افتخار قرار دادن نوزاد در گهواره را بر عهده گیرد. این وظیفه، به هر کسی سپرده نمیشد. در باور قزاقها، فردی که این کار را انجام میداد، باید زنی سالخورده، مادر فرزندان بسیار، دارای زندگی سعادتمند و شهرت اخلاقی نیکو باشد. علت این دقت، باوری کهن بود: هر آنچه از خصلتهای این زن در وجودش نهفته بود، از طریق نخستین تماس با گهواره، به کودک منتقل میشد. از این رو، اگر زنی شاد، بخشنده و پرفرزند این وظیفه را بر عهده میگرفت، خانواده امیدوار بود که همان صفات نصیب کودکشان شود. این زن را با احترام کِندِک شِشه[17] یا «مادر ناف» مینامیدند؛ کسی که پس از این آیین، تا پایان عمر، جایگاهی همچون مادری دوم برای کودک مییافت.
آیین بسیک تُی با پاکسازی گهواره آغاز میشد. پیش از آنکه نوزاد را در بسیک قرار دهند، آن را از هر آنچه ممکن بود انرژی منفی به همراه داشته باشد، تطهیر میکردند. دود گیاه مقدس آدراسپان در سراسر اتاق پیچیده میشد و مادربزرگ خانواده، به آرامی گهواره را در این دود میچرخاند. زمزمه دعاها، بوی تند اسپند وحشی و نور شعلههای چراغ، فضایی از قداست را در خانه پدید میآورد. در همین حال، زنان دیگر خانواده، پارچههای زیرین گهواره را که با گلدوزیهای سنتی تزئین شده بود، مرتب میکردند و اطراف بسیک را با هفت شیء نمادین میآراستند.
این هفت شیء، هر یک معنایی خاص داشت: نان، نماد برکت و نعمت بود؛ سکه، نشانه ثروت و رفاه در آینده؛ چاقو یا خنجر کوچک، سپری در برابر ارواح خبیث؛ آینه، بازتابدهنده روشنایی و پاکی؛ شانه، نمادی از زیبایی و آراستگی؛ کتاب مقدس (در دوران اسلامی، قرآن)، پناه معنوی و در نهایت، تکهای از پشم گوسفند سفید، نماد گرمی، رزق و پیوند با زندگی چوپانی.
این اشیا را در گوشههای گهواره جای میدادند تا کودک، از همان نخستین لحظهای که چشم میگشاید، در میان نمادهای زندگی خوب رشد کند. پس از این تدارکات، لحظه اصلی فرا میرسید. کندک شِشه نوزاد را در آغوش میگرفت و به آرامی، در حالی که دعاهای کهن قزاق را زیر لب زمزمه میکرد، او را در بسیک قرار میداد. سپس با نوارهای پارچهای تارتپا، نوزاد را به گهواره میبست. این بستن، هر مرحلهاش با کلمهای همراه بود؛ کلماتی که آرزوها و دعاهای خانواده برای کودک را در خود داشت. با نخستین بند، آرزوی سلامتی؛ با دومین بند، آرزوی طول عمر؛ با سومین بند، آرزوی شجاعت و چنین ادامه مییافت تا کودک بهطور کامل در آغوش گهواره جای میگرفت. در باور قزاقها، هر بند تارتپا، پیمانی بود میان کودک و جهانی که در آن قدم گذاشته بود.
اما بسیک تُی فقط به این لحظات محدود نمیشد. پس از آنکه نوزاد در گهواره آرام میگرفت، نوبت به بخش جمعی و شادمانه جشن میرسید. خانواده، دوستان و همسایگان دور هم جمع میشدند و ضیافتی گسترده برپا میگشت. سفرههای بزرگ چیده و غذاهای سنتی آماده میشد. بِشبارماق[18]، غذای ملی قزاقها که از گوشت بره و رشتههای پهن خمیر تهیه میشود، در ظرفهای بزرگ در میان مهمانان قرار میگرفت. نان تازه، بائورساق[19] که همان نانهای سرخکرده و پفکی قزاقی است و انواع لبنیات سنتی، سفره را میآراست. مهمانان با هدایای کوچک برای نوزاد میآمدند و مادران، در گوش نوزاد، دعاهایی زمزمه میکردند که از مادران خودشان به یادگار داشتند.
یکی از جذابترین بخشهای بسیک تُی، آیینی به نام شاشو[20] بود. در این آیین، زنان مسنتر، آبنبات، سکه، آجیل و شیرینیهای کوچک را از بالای سر نوزاد و گهواره به هوا میپاشیدند. کودکان حاضر در مجلس، با شادی و هیاهو، این شیرینیها را جمع میکردند. باور بر این بود که هر آنچه از دست مهمانان بر سر گهواره ریخته میشود، به برکت و شادی زندگی کودک افزوده میگردد. صدای خنده کودکان، هیاهوی زنان و بوی غذاهای سنتی، فضایی بهیادماندنی پدید میآورد که تا سالها در خاطر خانواده باقی میماند.
جالب است بدانید که در بسیاری از خانوادههای قزاق، بسیک تُی فقط آیینی خانوادگی نبود بلکه پیمانی اجتماعی نیز به شمار میآمد. افرادی که در این جشن شرکت میکردند، به نوعی متعهد میشدند که در طول زندگی، نقشی در حمایت و تربیت این کودک ایفا کنند. کندک ششه، تا پایان عمر خود، رابطهای عاطفی و معنوی با کودک حفظ میکرد و در لحظات مهم زندگی او، همچون عروسی یا زایمان همسرش، حضور مییافت. این پیوندها، شبکهای از حمایت اجتماعی میساخت که در فرهنگ کوچنشین، جایگاهی بهمراتب مهمتر از قراردادهای رسمی داشت.
امروز، هرچند بسیاری از جزئیات این آیین در شهرهای بزرگ قزاقستان کمرنگ شده اما اصل بسیک تُی همچنان زنده است. در سال ۲۰۲۳، همانطور که پیشتر اشاره شد، این آیین بهطور رسمی در فهرست میراث فرهنگی ناملموس قزاقستان ثبت شد. مؤسسات فرهنگی و حتی برخی خانوادههای شهری، تلاش میکنند این جشن را با شکوه گذشتهاش زنده نگه دارند زیرا در نگاه آنها، بسیک تُی فقط آیینی کهن نیست، بلکه پلی است میان نسلها؛ پلی که هویت قزاق را از گذشته دور به آینده پیوند میزند.
گهواره بسیک، فقط بستر خواب نوزاد یا ساختاری مهندسیشده برای زیست کوچنشینی نیست بلکه نمود یکی از پیچیدهترین همزیستیهای اعتقادی در تاریخ آسیای مرکزی است. در سنتهای شفاهی و آیینهای خانه قزاق، بسیک فضایی مقدس به شمار میرود که در آن دو لایه جهانبینی به کل متفاوت اما همسو، بر یکدیگر منطبق شدهاند: از یک سو باورهای کهن تنگریگرایی و شمنیسم که ریشه در هزارهها زیستن در میان طبیعت سرکش استپ دارند و از سوی دیگر اسلام صوفیانه که از قرنهای 4 و 5 هجری به تدریج بر این سامان سایه افکند. این دو جریان فکری، نه در تقابل با یکدیگر بلکه در قالبی تلفیقی و هماهنگ، نظام حمایتی معنوی برای نوزاد پدید آوردهاند.
در رأس نظام اسطورهای کهن قزاقها درباره نوزاد، ایزدبانویی قرار دارد به نام اُمای آنا[21]. در اسطورهشناسی ترکی - مغولی، اُمای آنا نگهبان و حامی مقدس مادران، زنان باردار و نوزادان است. مردمان استپ باور داشتند پس از آنکه نوزادی متولد میشود، اُمای آنا تا چهلمین روز زندگی و تا زمانی که نوزاد به گهواره سپرده شود، لحظهای از او جدا نمیشود. هنگامی که نوزاد در حین خواب در داخل بسیک لبخند میزند، مادربزرگان قزاق با لبخند میگویند: «اُمای آنا دارد با کودک بازی میکند». در باور کهن، این ایزدبانو بالهای نامرئی خود را بر فراز بسیک میگشاید تا ارواح زیانکار را از اطراف گهواره دور سازد. نکته درخور توجه این است که با ورود اسلام به آسیای مرکزی، نام و جایگاه اُمای آنا نه فقط محو نگردید بلکه با مفهوم برکت و عنایت الهی در فرهنگ صوفیانه درآمیخت؛ بهگونهای که در ادعیه شفاهی، گاه نام این ایزدبانوی باستانی در کنار نام دختر پیامبر اسلام آورده میشود تا حمایتی دوچندان برای نوزاد طلب گردد.
عنصر کلیدی دیگری که ریشه در شمنیسم استپ دارد و به درون آیینهای بسیک راه یافته، آیین پاکسازی با آتش و دود است. در جهانبینی شمنی، آتش عنصرِ طاهرکننده و پل ارتباطی میان جهان خاکی و عالم ارواح محسوب میشد. این باور در آیین پاکسازی گهواره با دود آدراسپان تا به امروز دستنخورده باقی مانده است. چرخاندن دود گیاه مقدس بر گرد بسیک پیش از قرار دادن نوزاد، آیینی است که در آن، آتش نیروی شریر و ارواح تاریکی نظیر آلباستی را میسوزاند و فضای گهواره را مطهر میسازد. اسلام صوفیانه آسیای مرکزی، بهویژه مکتب صوفیانه خواجه احمد یسوی[22]، این نگاه رمزآلود به عناصر طبیعی را پذیرفت و آن را با مفهوم «رقیه» و خواندن آیات قرآنی برای دفع چشمبد ترکیب نمود. از این رو، پاکسازی گهواره با دود اسپند، با زمزمه سورههای حمد و ناس همراه میشود بیآنکه گوینده، تعارضی میان این دو سنت احساس کند.
نمود عینی این تلاقی را میتوان در تعویذها و اشیای متبرکی دید که بر چوب بسیک آویخته میشوند. قزاقها بر سرتاسر گهواره، بهویژه بر کمانه بالایی آن، اشیایی میآویزند که هر یک نشانه دفاع معنوی است. یکی از مهمترین این تعویذها، تومار[23] نام دارد؛ کیسهای کوچک و مثلثیشکل از جنس پارچه یا چرم که درون آن آیاتی از قرآن (مانند آیهالکرسی) به همراه دعاهایی دستنویس قرار داده میشود. اما درست در کنار این تومار اسلامی، اشیایی به کل شمنی آویخته میشود: پرِ جغد به نام اوکی[24]، چنگال عقاب یا دندان گرگ. پر جغد در باور کوچنشینان، به دلیل چشمان تیزبین این پرنده در تاریکی شب، نماد بیداری و دور ساختن چشمبد بود و چنگال عقاب، نشان از شجاعت و قدرت داشت. وجود همزمان قرآننویسی و پر جغد بر گهواره بسیک، عالیترین گواه بر وجود دوزیستیِ فرهنگی و پذیرش متقابل باورها در جامعه قزاق است.
علت پایداری این همزیستی را باید در طبیعت سنتهای صوفیانه آسیای مرکزی جستجو کرد. برخلاف جریانات کلامی سختگیر، صوفیان استپ در پی ریشهکنی باورهای بومی نبودند بلکه ساختارهای معنایی کهن را گرفتند و مضامین اسلامی بر آنها پوشاندند. گهواره بسیک در این فرایند، از ابزاری ساده به «مقدسگاهی خانگی» بدل شد؛ جایی که در آن، مادری قزاق میتواند همزمان به ارواح نیاکان (آروآق) ادای احترام کند، از اُمای آنا حمایت بخواهد و برای سلامتی فرزندش دست به دعا به درگاه خداوند یگانه ببرد.
این لایهبندی عمیق اعتقادی، به بسیک اعتباری ماندگار داده است. گهواره در این نگاه، امانتی الهی و قومی است که ریشه در خاک استپ دارد و شاخههایش به آسمان کشیده شده است. کودکی که در چنین گهوارهای رشد میکند، از همان نخستین ماههای زندگی، در اتمسفری نفس میکشد که در آن، اسطوره، طبیعت، دین و سنت خانوادگی در یک نقطه به هم پیوند خوردهاند.
روزگاری که کودک در بسیک میگذراند، تا زمانی ادامه مییابد که نخستین نشانههای ایستادن و گام برداشتن در او پدیدار شود. در فرهنگ قزاق، خروج از گهواره نیز همچون ورود به آن، بیتشریفات و آیین نیست. هنگامی که نوزاد به حدود یکسالگی میرسد و نخستین قدمهای لرزان خود را بر زمین میگذارد، آیینی برجسته و منحصربهفرد برگزار میشود که ریشه در ژرفترین باورهای آسیای مرکزی دارد: توسائو کِسو، به معنای «بریدن بندِ پا».
در نگاه کوچنشینان استپ، کودکی که تازه شروع به راهرفتن میکند، گویی پاهایش با گرههایی نامرئی به دنیای گذشته یا عدم گره خورده است. باور بر این بود که اگر این بندهای نادیدنی طی آیینی بریده نشوند، کودک در آینده فردی کند، بدقدم، سکندریخور و ناموفق در طیکردن مسیر زندگی خواهد شد. برای رهایی او از این بندهای نمادین، جشنی برپا میشد که در آن تمامی خویشاوندان و بزرگان طایفه گرد هم میآمدند تا اولین گامهای مستقل نوزاد را جشن بگیرند.
کلیدیترین عنصر این آیین، ریسمانی است که به شکل عدد هشت انگلیسی (8) بر گرد پاهای کودک بسته میشود. این ریسمان که آلا ژیپ[25] نام دارد، از بافتن دو نخ پشمی سیاه و سفید تهیه میشود. انتخاب رنگ سیاه و سفید در این ریسمان، حامل فلسفهای عمیق و اخلاقی است: سیاه و سفید نمادی از درهمتنیدگی روشنایی و تاریکی، خیر و شر، و روزهای تلخ و شیرینِ زندگی است. با بستن این ریسمان و سپس بریدن آن، به کودک یادآوری میشود که در مسیر آینده، زندگی همواره یکدست و هموار نیست و او باید بیاموزد که از میان تاریکیها و روشناییها با راستی بگذرد. همچنین در اخلاق سنتی قزاق، عبارتی وجود دارد که میگوید: «هرگز آلا ژیپ (حق و مال) کسی را نبُر»؛ به این معنا که کودک باید در زندگی از خیانت، دستدرازی به مال دیگران و ناراستی برحذر باشد.
همچون آیین بسیک تُی، در توسائو کِسو نیز انتخاب فردی که قیچی یا خنجر را برای بریدن ریسمان به دست میگیرد، حیاتی بود. این فرد را از میان جوانان یا بزرگسالانی چابک، خوشقدم، پرانرژی، راستکردار و موفق انتخاب میکردند. قزاقها باور داشتند سرعت گامها، سرزندهبودن و توفیقات این فرد، از طریق آیین بریدن بند، به کودک منتقل میشود؛ اگر بند پا توسط فردی چابک قیچی میشد، کودک در آینده دوندهای سریع، سوارکاری زبردست و فردی قاطع در تصمیمگیریهای زندگی میشد.
در روز جشن، پارچه سفید درازی به نام آق ژول[26] (به معنای «راه سفید») بر زمین پهن میشد که نمادی از مسیر پاک، روشن و بیخطر زندگی در آینده بود. کودک را در آغاز این راه سفید ایستاده نگه میداشتند و پاهایش را با آلا ژیپ میبستند. سپس فردِ منتخب، با گفتن بسمالله و ادعیه خیر، با قیچی یا تیغی تیز به آرامی ریسمان سیاه و سفید را میبرید. در همین لحظه، حاضران کل میکشیدند، کف میزدند و شعرهای سنتیِ «توسائو کِسو» را با آوای بلند میخواندند؛ اشعاری که در آنها از کودک خواسته میشد سریعتر بدود، بر زمین نیفتد و گامهایش در زندگی استوار باشد.
بلافاصله پس از بریدن بند، نوزاد نخستین گامهای آزادانه خود را روی پارچه سفید برمیداشت و در انتهای مسیر با صحنهای جالب روبهرو میشد: لایهای دیگر از آیین که به «پیشبینی آینده و شغل کودک» اختصاص داشت. در انتهای راه سفید، چند شیء نمادین قرار داده شده بود و کودک اجازه داشت به سمت آنها برود و یکی را انتخاب کند. این اشیا به طور معمول شامل این موارد بودند: کتاب (نماد دانش و حکمت)، پول یا طلا (نماد ثروت و تجارت)، دومبرا[27] (ساز سنتی قزاق، نماد هنر و موسیقی)، قلم (نماد نویسندگی و اداری) و قمشه[28] (تازیانه سوارکاری، نماد رهبری، شجاعت و نظامیگری). هر آنچه کودک برای نخستین بار به دست میگرفت، با شادی مهمانان روبهرو میشد و آن را نشانه استعداد درونی و آینده شغلی او تلقی میکردند.
آیین توسائو کِسو، نقطه پایانیِ پیوند انحصاری کودک با گهواره بسیک بود. با بریدن آلا ژیپ، کودک از جهانِ محصور، محافظتشده و ایستای بسیک خارج میشد و به دنیای پهناور، متحرک و پرچالش استپ قدم مینهاد. او دیگر نوزادی وابسته به آغوش مادر و گهواره نبود؛ بلکه نونهالی بود که پاهایش زمین استپ را لمس میکرد و آماده میشد تا سالها بعد، خود بر زین اسب بنشیند.
این سنت کهن، امروزه نیز یکی از زندهترین و پرطرفدارترین آیینهای خانوادگی در قزاقستان مدرن است. حتی در برجهای نوساز آستانه و آلماتی، خانوادههای امروزی سفره آق ژول را میگسترانند، ریسمان سیاه و سفید را میبندند و با دعوت از چهرههای موفق علمی، ورزشی یا هنری برای بریدن بند پای فرزندشان، این میراث کهن را در بستری امروزی بازآفرینی میکنند.
گذار قزاقستان از جامعهای کوچنشین به کشوری شهری و مدرن در طول قرن 20 و 21، شیوه زیست مردمان این سرزمین را دگرگون کرده است. فروپاشی ساختارهای کهن ایلی، اسکان اجباری در دوران اتحاد جماهیر شوروی، گسترش شهرنشینی و سرانجام استقلال در ۱۹۹۱، همگی متغیرهایی بودند که سنتهای دیرپای استپ را با چالشهایی جدی روبهرو کردند. در این میان، گهواره بسیک نیز از این طوفان تغییرات برکنار نماند و موقعیت آن در خانه قزاق، دچار چرخشهای مفهومی و کارکردیِ چشمگیری شد.
نخستین چالش بسیک در دنیای معاصر، تغییر ساختار مسکن بود. در گذشته، بسیک برای فضای باز دشت و داخل خیمههای نمدی سنتی یعنی کییز اوی[29] (یورت)، طراحی شده بود؛ فضایی که در آن جریان هوا، امکان استفاده از چوبهای بلند و معلقسازی گهواره به راحتی فراهم میگشت. با انتقال جمعیت به آپارتمانهای بتنی در شهرهایی چون آلماتی[30]، آستانه[31] و شمکند[32]، گهوارهای که نیازمند فضای باز، نظام دفع با خاکستر و پایههای بلند بود برای بسیاری از خانوادههای شهری غیرکاربردی شد. تختهای وارداتی، گهوارههای چرخدار برقی و پوشکهای یکبارمصرف صنعتی، به تدریج جایگزین نظام بهداشتی سنتی شومِک و توبِک شدند.
افزون بر تغییر شکل مسکن، در دهههای پایانی قرن 20، نقد پزشکی مدرن نیز بر بسیک سایه افکند. برخی از متخصصان کودکان در دوران شوروی و اوایل استقلال، بستن محکم نوزاد با نوارهای تارتپا را زیر سؤال بردند و مدعی شدند که بستن طولانیمدت دست و پا ممکن است بر گردش خون یا رشد طبیعی مفاصل ران تأثیر منفی بگذارد. همچنین استفاده غیراصولی از شومِک در صورت عدم رعایت بهداشت کامل، نقدپذیر مینمود. نقدها موجب شد تا بخشی از نسل جوان، بسیک را نمادی از گذشتهای غیربهداشتی و عقبمانده تلقی کند و از بهکارگیری آن اجتناب کنند.
با این حال، داستان بسیک در نقطه انزوا پایان نیافت. با آغاز قرن 21 و بهویژه اجرای برنامههای ملی احیای هویت فرهنگی نظیر برنامه روخانی ژانگیرو[33] (نوسازی معنوی هویت)، نگاه به میراث بومی در قزاقستان تغییری بنیادی کرد. جامعه قزاق دریافت که دست کشیدن مطلق از سنتها در امواج جهانیشدن، به زوال حافظه تاریخی ملت میانجامد. در این میان، بسیک نه بهعنوان شیئی ازکارافتاده بلکه بهعنوان «نماد متراکم هویت ملی» دوباره کشف شد. پژوهشگران مردمشناسی، پزشکان بومیگرا و هنرمندان، اقدام به ارزیابی مجدد این میراث کردند.
نتایج این ارزیابی مجدد شگفتانگیز بود. پزشکان معاصر قزاقستان با مطالعه دوباره بسیک نشان دادند که در صورت استفاده منطبق با استانداردهای بهداشتی، این گهواره ارگونومی بینظیری دارد. خوابیدن در آن، به دلیل ثابت ماندن ستون فقرات و حرکت گهوارهایِ آرام، خوابی عمیق برای نوزاد فراهم میسازد که به رشد سیستم عصبی او کمک میکند. مشخص شد بستن ملایم دستها، از پریدن ناگهانی نوزاد از خواب بر اثر بازتابهای عصبی (رفلکس مورو) جلوگیری میکند؛ کشفی علمی که امروزه در پزشکی غربی نیز تحت عنوان «قنداق کردن استاندارد» ترویج میشود.
این کشف دوباره علمی و فرهنگی، به موجی از نوآوری در ساخت بسیک انجامید. امروزه در قزاقستان، طراحان و نجاران مدرن، «بسیکهای نسل جدید» را تولید میکنند؛ گهوارههایی که از چوبهای باکیفیت و ارگانیک ساخته شده، ابعاد آنها برای آپارتمانهای شهری بهینهسازی گردیده و به یازکارهای تاب خوردن هوشمند و ملایم مجهز شدهاند بیآنکه از ظاهر اصیل و گلدوزیهای سنتی خود فاصله بگیرند.
از سوی دیگر، بعد نهادی و رسانهای نیز به یاری بسیک آمد. همانگونه که اشاره شد، ثبت آیین بسیک تُی در فهرست میراث فرهنگی ناملموس قزاقستان در ۲۰۲۳، جایگاه قانونی و افتخارآمیزی به این سنت داده است. امروز در رسانههای ملی، شبکههای اجتماعی و حتی برنامههای آموزشی، بازگشت به آیینهای بسیک بهعنوان نشانهای از تشخص فرهنگی، اصالت خانوادگی و احترام به نیاکان بازنمایی میشود. چهرههای سرشناس علمی، هنری و ورزشی قزاقستان، تصاویر برگزاری جشنهای بسیک تُی و توسائو کِسو برای فرزندانشان را به اشتراک میگذارند و این امر، الگوبرداری فراگیری در میان نسل جوان پدید آورده است.
بدین ترتیب، بسیک در قزاقستان معاصر، تجربهای دوزیست را از سر میگذراند. ممکن است نوزادی شهری تمامی ساعات شبانهروز را در بسیک نگذراند اما تجربه خوابیدن در این گهواره و از آن مهمتر، عبور از آیینهای متصل به آن (از شیلدهخانا تا توسائو کِسو)، همچون شناسنامهای فرهنگی برای او باقی میماند. بسیک توانسته است از یک ابزار کاربردی صرف زندگی کوچنشینی، به «میراثی زنده» دگرگون شود؛ شیئی که سنت و مدرنیته را در خانههای قزاقستان امروز به هم پیوند میدهد.
بررسی مردمشناختی، اسطورهشناختی و تاریخیِ بسیک نشان میدهد که این شیء ساده چوبی، بسیار فراتر از بستری برای خواباندن نوزاد است. بسیک، فشردهای از جهانبینی، دانش زیستی، هنر کاربردی و نظام اعتقادی یک ملت کوچنشین است که هزارهها در جغرافیای سخت استپ پایداری ورزیدهاند. در تحلیل نهایی، پدیدارشناسی بسیک را میتوان در چند محور بنیادی خلاصه نمود:
بسیک شاهکاری از مهندسی بومی و سازگاری اقلیمی است. ساختار چوبیِ سبک، انتخاب هوشمندانه چوب بید، سیستم بهداشتی پیشروِ دفع ادرار (شومِک و توبِک) بینیاز از آب و کهنه در سرمای منفی چهل درجه و نوارهای ایمنیبخش تارتپا، همگی گواه آن هستند که کوچنشینان استپ نه فقط منفعلانه مقهور طبیعت نبودهاند بلکه بر پایه مشاهده و تجربه علمی، دقیقترین پاسخها را به نیازهای زیستی خود دادهاند.
دوم، بسیک پناهگاهی برای همنشینی مسالمتآمیز باورها است. پیرامون این گهواره، دو جهانبینی بزرگ شمنیسم کهن ترکی و اسلام صوفیانه آسیای مرکزی با یکدیگر ترکیب شدهاند. ایزدبانو اُمای آنا در کنار اسامی اسلامی، پرِ جغد و چنگال عقاب در کنار تومارهای قرآنی و پاکسازی با آتش و دود اسپند در کنار زمزمه آیات الهی، همگی نسج فرهنگیِ یگانهای ساختهاند که در آن، سنت و دین نه در تصادم بلکه در تکامل یکدیگر عمل میکنند.
بسیک، محور منظومهای از آیینهای گذار است. از نخستین ساعات تولد با شیلدهخانا تا پاکسازی چهلمین روز با قِرقِنان شیقارو، استقرار در گهواره با بسیک تُی و سرانجام بریدن بند پا و گام نهادن به جامعه با توسائو کِسو، کودک گامبهگام از مرزهای نمادین میگذرد. این آیینها، پیوندهای اجتماعی خانواده را مستحکم میکنند، حمایت جمعی طایفه را برمیانگیزند و به کودک هویتی استوار میدهند.
سرنوشت بسیک در قزاقستان امروز، الگویی ارزشمند از مواجهه فعال با موج جهانیشدن را پیش روی ما میگذارد. قزاقستان نشان داده است که احیای میراث سنتی، به معنای بازگشت به گذشته یا نفی مواهب مدرنیته نیست؛ بلکه بازآفرینی عناصر هویتی در بستری امروزی است. بسیک امروز از آپارتمانهای شهری رخت برنبسته بلکه کارکردی تازه یافته تا همچنان امانتدارِ حافظه جمعی ملت قزاق باشد.
در دنیایی که یکدستسازی فرهنگی، هویتهای بومی را تهدید میکند، بسیک یادآور این حقیقت است که هر ملت، خانه معنوی خود را در ظرف سنتهای خویش میسازد. گهواره چوبی قزاقها، هنوز در حال تابخوردن است؛ گهوارهای که دیروز کودکان استپ را در آغوش میکشید و امروز، هویت فردای قزاقستان را میپروراند.
[1]. Besik / Бесік: گهواره سنتی قزاقی
[2]. Shildekhana / Шілдехана:جشن تولد نوزاد
[3]. Kyrkynan Shygaru / Қырқынан шығару: آیین چهلمین روز
[4]. Besik Toi / Бесік той: جشن رسمی گهوارهگذاری
[5]. Tusau Kesu / Тұсау кесу: آیین سنتی بریدن بند پای کودک در نخستین گامها
[6]. Tengrism / Тенгрианство: آیین کهن پرستش آسمان در میان اقوام ترک - مغول
[7]. Shamanism / Шаманизм: باوری مبتنی بر پرستش طبیعت و ارواح نیاکان
[8]. Sufi Islam / Суфийский ислам: جریان عرفانی اسلام
[9]. Adyraspan / Адыраспан: گیاه مقدس اسپند وحشی
[10]. Besikshi / Бесікші: استادکار سنتی سازنده گهواره در فرهنگ قزاق
[11]. Shümek / Шүмек: لوله سنتی چوبی یا استخوانی برای هدایت ادرار نوزاد
[12]. Tübek / Түбек: ظرف سفالی یا چوبی حاوی خاکستر که در زیر گهواره قرار میگرفت
[13]. Tartpa / Тартпа: نوارها و تسمههای پارچهای برای بستن نوزاد به گهواره
[14]. Jabuu / Жабу: روکش و سایهبان پارچهای گهواره
[15]. Shilde / Шілде: دوره چهل روزه پس از تولد نوزاد در فرهنگ قزاق
[16]. Albasty / Албасты: موجود شرور در باور کهن ترک - مغولی که به کودکان و مادران تازهزا آسیب میرساند
[17]. Kindik Sheshe / Кіндік шеше: زنی سالخورده که نوزاد را برای نخستین بار در گهواره قرار میداد
[18]. Beshbarmak / Бешбармақ: غذای ملی قزاق شامل گوشت بره و رشته پهن
[19]. Baursak / Бауырсақ: نان سنتی سرخکرده و پفکی قزاقی
[20]. Shashu / Шашу: آیین پاشیدن شیرینی و سکه بر سر مهمانان در جشنها
[21]. Umay Ana / Умай ана: امای آنا؛ ایزدبانوی کهن اسطورهشناسی ترکی - مغولی، نگهبان مادران، زنان باردار و نوزادان
[22]. Khoja Ahmed Yasawi / Ходжа Ахмед Ясави: عارف و صوفی بزرگ قرن 8 هجری و بنیانگذار طریقت یسویه در آسیای مرکزی
[23]. Tumar / Тумар: تعویذ سنتی و کیسه مثلثیشکل حاوی آیات قرآن یا ادعیه
[24]. Uki / Үкі: پر جغد شاخدار که بر گهواره یا کلاه کودکان بهعنوان دفعکننده چشمبد میبستند
[25]. Ala zhip / Ала жіп: ریسمان بافتهشده از پشم سیاه و سفید، نماد درهمتنیدگی روشنایی و تاریکی و راستی در زندگی
[26]. Ak Zhol / Ақ жол: سفره یا پارچه سفید پهنشده زیر پای کودک برای راهرفتن نمادین
[27]. Dombra / Домбыра: دومبرا؛ ساز زهی و ملی قزاقستان
[28]. Qamshy / Қамшы: تازیانه سنتی چرمی سوارکاران قزاق، نماد قدرت و اقتدار
[29]. Kiiz Ui / Киіз үй: یورت یا خیمه سنتی نمدی کوچنشینان قزاق
[30]. Almaty/ Алматы
[31]. Astana / Астана
[32]. Shymkent / Шымкент
[33]. Rukhani Zhangyru / Рухани жаңғыру: برنامه ملی نوسازی معنوی و احیای هویت فرهنگی در قزاقستان
فعالیت های این دوفصلنامه بر معرفی و مطالعه درباره جوانب گوناگون فرهنگی و تاریخی کشورهای حاشیه دریای کاسپین و همچنین در ابعادی وسیع تر، بر مناطق آسیای مرکزی، قفقاز و سراسر روسیه و ایران تمرکز دارد
Деятельность этого полугодового журнала сосредоточена на представлении и изучении различных культурных и исторических аспектов стран прикаспийского региона, а также в более широких рамках, охватывающих регионы Центральной Азии, Кавказа и всей России и Ирана
آدرس: رشت، میدان جهاد، کوچه پیک حرفه، ساختمان الماس نگین، واحد 7، کدپستی 4153919612
Адрес: Иран, остан Гилян, г. Решт
площадь Джахад, ул. Пейк-е Нафас
здание «Алмаз-е Негин», кв. 7
Почтовый индекс: 4153919612
تلفن (телефон ):013-32584645 , 09118358643
پست الکترونیک (электронная почта):
info@caspianculturalstudies.ir
استفاده از مطالب این وبسایت با ذکر منبع، آزاد است
Использование материалов этого вебсайта разрешено с указанием источника



.jpg)